پارت چهل و ششم :

عجولانه بار دیگر دکمه‌ی ریموت را زد و درحالی سمت ماشین قدم تند کرد که هنوز هم کرکره تا انتها پایین نیامده بود. می‌ترسید با چند ثانیه مکث، دعوایی سر بگیرد و اتفاق بدی بیوفتد. نفس زنان روی صندلی جلو نشست و پویان با نیش باز، انگار که اصلا چنین حرف رکیکی از دهان او خارج نشده، سلام کرد. حتی به بوق‌های ادامه‌دار و اعتراضی دیگر رانندگان هم اهمیتی نداد. به در تکیه زد و کامل رو به الناز نشست.
_

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    کاش الناز حالش بهتر شه برسن به اجرا..

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    یعنی من از اولی که پویان دوروبر الناز بود منتظر بودم یهو بهش بگه الی و الناز حالش این مدلی شه

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    واای واای الناز میگه چرا غریبه دیگه پیام نمیده ..داخه غرییه همینجاست چی بگه 🤣🤣

    ۴ روز پیش
  • فرشته

    1

    دلبرتر از این رمان مگه هست خب؟😍❤️ الناز زودتر به یاد بیار گذشته رو❤️

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    الناز تا پسرمونو دق نده چیزی یادش نمیاد 😁😁

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️