ال پیانو به قلم مهتاب جهان فر
پارت چهل و پنجم :
الناز که تا آن لحظه با لبخند به پویان نگاه میکرد، ناگهان خشکش زد. چشمهایش گرد شد و نفسش در سینه گیر کرد. فکرش را هم نمیکرد که پویان ازدواج کرده باشد. قدمی عقب رفت و فاصلهی کم شدهی میانشان را ناخودآگاه زیاد کرد. دلش نمیخواست اما صدایش با لرزشی نامحسوس به گوش پویان رسید و ابروهای پهن او را بالا انداخت.
_ من... نمیدونستم شما ازدواج کردین... یعنی... پروا نگفته بود!
نگاهش بیاراد
لطفا صبر کنید...
