خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت سی و یک :
توی مسیر برگشت ساکت نشسته بودم و با چسب روی دستم بازی میکردم. متوجه نگاههای نگران کیوان بودم ولی توی اون لحظه هیچ چیزی جز مادرم مهم نبود. مادرم زنده بود و من میتوانستم بعد از دو سال باز بغلش کنم باز بوش کنم. چه چیزی از این میتوانست قشنگتر باشد. چشمانم مدام پر و خاله میشد ولی من باید جلوی کیوان سعی در عادی بودن میکردم.
- به نظرت بلیط برگشت واسه فردا گیر میاد؟
- آره عزیزم چرا نیا
لطفا صبر کنید...
