پارت چهل و چهارم :

موهایش را پشت گوشش داد و خواست با خداحافظی کوتاهی سمت در برود که تازه چشمش به پویان افتاد.‌ مرد جوان لاغر اندامی که با لباس‌های سر تا پا سیاه، گیتار الناز را روی دوشش انداخته و جوری راحت ایستاده بود که انگار سال‌هاست به این بوتیک رفت و آمد دارد! نگاهش رنگ تعجب گرفت اما آن‌قدر ذهنش درهم و درگیر بود که فرصت فکر کردن نداشت. سلامی گفت و عجولانه سمت خروجی پا تند کرد. از در که بیرون رفت، پویان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واقعا عاشق روابط بین کارکترهای رمانتم .. عالی مینویسی 🩷🩷

    ۳ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستشون داری🥰🥰

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    نمیدونم چی بگم به پویان ولی حس میکنم اسم زنش رو که جلو الناز اورد یکم زود بود 🤣

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    واای فکر کنم پروا بفهمه پویان چی درموردش گفته از زندگی ساقط کنه پویان رو 🤣🤣

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    حس کردم پویان خیلی از عطا خوشش نیومد.. 🤔🤔

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    اوه اوه بحث داره به جاهای باریک میکشه ..

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️