پارت صد و سی و ششم :

سری به نشانه‌ی فهمیدن تکان دادم. همزمان کوهیار پشت فرمان نشست و با تعجب به پسرک که هنوز دوچرخه به دست، کنار ماشین ایستاده بود، نگاهی انداخت. پسر بلافاصله سلام داد.
-سلام آقا!
کوهیار جوابش را داد و باز به من چشم دوخت. مردد لب زدم:
-چیزی فهمیدی؟
به نشانه‌ی نه سر بالا انداخت و همانطور که نگاهش از گوشه‌ی چشم همچنان به پسرک کنجکاو بود، زیر لب پرسید:
-چی میگه؟
نگاه دو به شکی Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    اره اقا هادی..حالا خونه رو نشون بده .🤣🤣 پسره ی فضول

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️