کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و سی و ششم :
سری به نشانهی فهمیدن تکان دادم. همزمان کوهیار پشت فرمان نشست و با تعجب به پسرک که هنوز دوچرخه به دست، کنار ماشین ایستاده بود، نگاهی انداخت. پسر بلافاصله سلام داد.
-سلام آقا!
کوهیار جوابش را داد و باز به من چشم دوخت. مردد لب زدم:
-چیزی فهمیدی؟
به نشانهی نه سر بالا انداخت و همانطور که نگاهش از گوشهی چشم همچنان به پسرک کنجکاو بود، زیر لب پرسید:
-چی میگه؟
نگاه دو به شکی
لطفا صبر کنید...
