کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و سی و پنجم :
چیزی نگذشت که کمکم اطرافش را چند نفری گرفتند. از سر کنجکاوی بود یا محض غریبنوازی نمیدانم اما مشخص بود هر کدام در جواب کوهیار چیزی میگفتند. با آنکه صدایشان را نمیشنیدم اما چهرهی کوهیار نشان میداد هیچکدام اطلاعاتی که منتظر شنیدنش بود را بروز نداده بودند!
نگاهم هنوز به همان نقطه بود که با صدای ضربهای که یکباره به شیشهی کنارم خورد، تقریبا از جا پریدم. آنقدر محو تلاش کوهی
لطفا صبر کنید...
