کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و سی و سوم :
با خونسردی چای را کنار دستم گذاشت.
-خیلی خب... از هر چی دوست داری حرف بزن، شاید باعث شه کمتر به این املت فلک زده با غضب نگاه کنی!
لبخندی چاشنی شوخی ته جملهاش کرد تا از آن موضع دورم کند و باز به ظرفم اشاره کرد. خودش هم با آرامش مشغول لقمه گرفتن شد. ناخودآگاه به حرکاتش نگاه کردم. کی باورش میشد این آدمِ همیشه آرام، این آدم که همیشهی خدا مشکلاتش را با حرف زدن حل میکرد، چطور میتوانست
لطفا صبر کنید...
