کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و سی و یک :
با حس توقف ماشین، پلکهای خوابآلودم را به سستی باز کردم و گیج و منگ به اطرافم نگاه کردم. هنوز هم در جاده بودیم و ماشین کوهیار مقابل رستورانی با ظاهری محلی متوقف شده بود. مطمئنا تا آن لحظه همسفر جالبی نبودم، نصف بیشتر راه را چرت زده بودم و حالا هم که بیدار شده بودم حالم بیشتر شبیه کسی بود که عصر پاییز میخوابد و بعد نمیفهمد روز بیدار شده است یا شب!
-رها بیداری؟
نگاهم را به کوهیار
لطفا صبر کنید...
