پارت صد و سی :

لبهایم را روی هم محکم فشار دادم و رویم را برگرداندم. از بحث خسته بودم. چرا نمی‌فهمید تا چه حد تحت فشار بودم. دوستم، کسی که زندگی‌ام را به او مدیون بودم در خطر بود و کاری از دستم برایش برنیامده بود. من نمی‌توانستم دست روی دست بگذارم و میان مرگ و زندگی رهایش کنم.
-میرم حاضر شم!
باز هم نزدیک‌تر آمد. آنقدر که میان تاریک و روشن خانه، سایه‌اش تا کنارم کش آمد و روی دیوار ماند.
-انقدر فرا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!