کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و سی :
لبهایم را روی هم محکم فشار دادم و رویم را برگرداندم. از بحث خسته بودم. چرا نمیفهمید تا چه حد تحت فشار بودم. دوستم، کسی که زندگیام را به او مدیون بودم در خطر بود و کاری از دستم برایش برنیامده بود. من نمیتوانستم دست روی دست بگذارم و میان مرگ و زندگی رهایش کنم.
-میرم حاضر شم!
باز هم نزدیکتر آمد. آنقدر که میان تاریک و روشن خانه، سایهاش تا کنارم کش آمد و روی دیوار ماند.
-انقدر فرا
لطفا صبر کنید...
