پارت سی و هشتم :

زمان زیادی از آخرین حضورش در این خانه می‌گذشت. چند عکس جدید به قاب‌ها اضافه شده بود. عکسی از پروا با لبخندی پهن و شیطنت آمیز درحالی که کیک کوچک زرد رنگی در دست داشت و آماده‌ی فوت کردن شمع‌های تولد بیست و یک سالگی‌اش بود. بی‌اراده یاد پارسا افتاد، گلویش خشک شد و تصویر دیگری مقابل چشم‌هایش نقش بست. تصویر پسری نحیف با لبخندی که هرگز رنگ دلخوری به خود نمی‌گرفت، روی تخت فلزی زوار در رفته. Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    رمانی زیبا و جذاب و پر از معماهایی که سخت میشه جوابشون رو حدس زد😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    پروا خواهر تنی یاناتتی و اینکه پارسا برادرش بوده فوت شده نمی دونم حسم میگه شاید تصادف کرده

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😎😎😎

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️