پارت سی و هفتم :

ساعت هفت بود که از آموزشگاه بیرون زد. دلش خلوت خانه‌ی خودش را می‌خواست اما حوصله‌ی شنیدن اصرارهای دوباره‌ی پروا را نداشت. می‌دانست تا مأموریتش را با موفقیت تمام نکند دست بردار نیست. دلش با آن خانه و آدم‌هایش صاف نبود اما روی موتورش نشست و ناراضی، مسیر بلوار کشاورز را در پیش گرفت. جایی که حالا سال‌ها بود که باید مادرش را آن‌جا و کنار مرد دیگری می‌دید!
مادرش هرگز عادت نداشت با دست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای کاش زودتر میفهمیدیم چه خبره .. الان همش شخصیت های جدید داریم..

    ۶ روز پیش
  • شادان

    0

    پس واقعا یه داداش دیگه هم داره..

    ۶ روز پیش
  • شادان

    0

    کاش زودتر سایه شام رو میاورد ..گشنمون شد..

    ۶ روز پیش
  • شادان

    0

    چقد ولی انگار مادرشون زن خوبیه برخلاف اون بابای طلبکارشون

    ۶ روز پیش
  • شادان

    0

    حس میکنم باید از این درخت های خانوادگی درست کنیم و ببنییم کی به کیه

    ۶ روز پیش
  • شادان

    0

    عجب به قول پروا خانواده پیچیده ای دارن

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    0

    رمانی شاهکار و به یاد ماندنی و ستودنی❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️