پارت سی و ششم :

با خنده‌ای کم‌رنگ، سر تکان داد و بعد از پوشیدن نیم‌بوت‌های سیاهش، از خانه خارج شد.
ساعتی بعد، هدفونش را داخل گوشش گذاشت، کلاه هودی را روی سرش کشید و روی پل شروع به دویدن کرد. مدت‌ها بود که این کار باعث می‌شد کمی آرامش به وجودش برگردد. صدای خواننده محبوبش در گوشش پیچید و قدم‌هایش سست شد. چیزی مثل خنجر به جان گلویش افتاد و قلبش تیر کشید. تا این حد همزات پنداری با غم نشسته در میان کلماØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای ما که میدونیم دنبال چی تو اموزشگاه میگرده 🩷🩷

    ۶ روز پیش
  • شادان

    0

    اخ قطعا تتوش مربوط به الی جانشه ..

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    1

    مگه میشه یه رمان بی نهایت دلبر باشه خب؟😍❤️ بهترینی بانو جانم❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️