پارت پنجاه و یک :




نگین چند لحظه همون‌طور سرش رو روی سینه‌ی شاهرخ نگه داشته بود صدای ضربان قلبش آروم نبود...

تند بود.بی‌قرار بود.

آروم سرش رو بالا آورد و توی چشم‌های شاهرخ خیره شد.

_یه چیزی بپرسم...؟

شاهرخ نگاهش کرد.

_بپرس.

نگین لب پایینش رو بین دندون‌هاش گرفت.

انگار از جواب سؤالش می‌ترسید.

_راستشو بگو...

یه مکث کوتاه کرد.

_به Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • فری

    1

    این مردک با خودش چند چنده🥴

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    دیوونه شده

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️