مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و یک :
مهوا یکه می خورد و با کف دست محکم به سینه ی ستبر توماج فشار می آورد:
_وای روانی ترسوندیم! چته؟ یهو رَم می کنی!
توماج در گلویش می خندد، نمی دانست چرا نمی تواند در مقابل این دختر گاردِ همیشگی اش را حفظ کند، بیش از اندازه تمام حرکاتش در نظر او بامزه بودند!
مهوا خمیازه می کشد:
_بابا برو بیرون می خوام بخوابم.
توماج هنوز هم رو به روی ایستاده و با لذت سر تا پایش را
لطفا صبر کنید...
