بازگشت گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و هشتاد و پنجم :
چند روزی از بازگشتشان به ایران گذشتهبود.
زندگی، بعد از تمام آن تلخیها، آرامآرام داشت روی خوشش را به آن خانواده نشان میداد.
زخمها هنوز التیام پیدا نکرده بودند؛ اما دیگر مثل گذشته، هر نفس کشیدن با درد همراه نبود.
بردیا و برسام کنار هم روبهروی یک جواهرفروشی ایستاده بودند.
نور طلایی ویترین، روی شیشهها میدرخشید و انگشترهای حلقه، زیر نور چراغها برق میزدند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزم😂❤️ خدا برای هم حفظتون کنه❤️
۲ ماه پیششیرین
0مرسی فداتشم 💋💋
۱ ماه پیشفرشته
0خیلی خوبی😘😘
۲ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزی❤️
۲ ماه پیشMoon
1یعنی رز به مادر شوهرم حسودی میکنه،دو دقیقه آروم بگیر دختر
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
تازه عرووووس هم نشده هنوز😂
۲ ماه پیشزهره
1شکر که زندگیشون بالاخره آروم شده🥲🥲حقیقتا دلم براشون تنگ میشه.. خیلی تنگ میشه🥲🥲 فصل 3 ای خواهد داشت؟ با امیر سام؟!
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
فصل ۳ نداریم عزیزم.اما یه رمان مستقل و جدید برای امیرسام داریم😍❤️
۲ ماه پیشFarzane
1عجب وزه ای ِ این رز😂😂
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🤭😂😂
۲ ماه پیشFarzane
1منو باش که پیش بینی کرده بود دو تا داداش و زن هاشون میرن عمارت ثامر زندگی میکنن و گاهی میان خونه سرهنگ و محبوبه
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نه برسام و رز طبیعتا نمیتونن برای همیشه ایران بمونن عزیزم❤️ در رفت و آمدن
۲ ماه پیشاسرا
1وای داره تموم میشه خیلی حیف که اسم رمانتون تایه مدت بین بقیه رمان هانباشه لطفابچه هابیایم دوباره ازاول بخونیم نظربدیم ایندفعه متفاوت ازنظرات قبل تارمان هاشون تولیست باشن💔🙏
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ای خدا🥺❤️ عزیزدلمی دخترررر❤️❤️ لطف داری به من💋😍❤️
۲ ماه پیشAla
2دختره حسود..وایسا بیای بعد به مادرشوهر حسودی کن تازه اونم نباید حسودی کنی باید به جاری جان حسودی کنی عزیزم😂ولی حیف که باهم خواهرین😵 💫😂🥲 بعدم برسام دلش خواسته واسه مامانش از اینا بخره😄😂
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
تازه هنوز عروس هم نشده و حسودی میکنه😂😂
۲ ماه پیشMyself
1چیزی نمیتونه آرامش و زیبایی این پارت رو توصیف کنه..عالیی بود🤩 انقدر همگی کشمکش و سختی رو تجربه کردن که تو آرامش و شادی دیدنشون اوج آدرنالینه برا من..
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزدلمی❤️❤️ بالاخره همهشون رنگ آرامش رو دیدن🥺❤️
۲ ماه پیشزهرا 🩷
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
❤️❤️👌🏻👌🏻
۲ ماه پیشآیناز
0وایی یعنی پارت آخر رو بخونم
۲ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😭😭😭
۲ ماه پیشنرگس حسینی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
❤️❤️❤️❤️
۲ ماه پیشپریا
0چقدر فضای خونشون گرم شد
۲ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
👌🏻❤️
۲ ماه پیشFatemeh
1وای چقدر خوب بود این پارت وایی ننهه 😍😍❤️🥹 یعنی عجب پرتوقعی هست این بشر آخه رز جان تو همینکه برسامو داری نباید چیزه دیگه ای بخوایم خواهر من تازه خداتم شکر کن 😂😂❤️🤲🏼
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😂❤️
۲ ماه پیشFatemeh
1خداروشکر به آرامشی رسیدن که حقشون بود بعد از اون همه سختی و رنج و به خصوص عذاب وجدان 🥹❤️
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا❤️🥺
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شیرین
1حسودی رز رو دوست دارم منم مثل رزم حتی به دخترای خودمم حسودی میکنم 😂