بازگشت گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و هشتاد و چهارم :
باد، علفهای خشک را روی زمین میغلتاند.
دشتی وسیع و متروک، کیلومترها از آخرین جاده فاصله داشت.
جز چند بوتهی خودرو، خاک ترکخورده و تپههای کمارتفاع، چیزی در اطراف دیده نمیشد.
سیاوش آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود.
بیل را در خاک فرو کرد.
صدای برخورد فلز با زمین، سکوت دشت را شکست.
مشت دیگری از خاک را بیرون انداخت و نفس عمیقی کشید.
عرق از کنار شقیقهاش پایی
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
طبیعیه😭😭😭😭😭😭
دیروزRoghayyeh
1😢به عنوان یه مامان خیلی دلم برای محبوبه میسوزه خیلی سختی کشیده وقتی خودمو جاش میزارم میبینم حتی تصورشم نفسمو بند میاره
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خدا برای همدیگه حفظتون کنه عزیزم❤️❤️❤️
۳ هفته پیشRoghayyeh
0فداتشم مرسی عزیزدلم
۳ هفته پیشاسرا
0بقیه سایتها فروشی گذاشتن رمانتونداینجاهم اینجورمیشه یانه🤔🙏
۳ هفته پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نه عزیزم.اون سایتها با من ارتباطی ندارن و بدون اجازهی صاحب اثر تو سایت قرار دادن
۳ هفته پیشMahdis
1اوخیی عزیزمم چه پارت قشنگیی واقعا بغضی شدمم🥲🫠 ممنون نیلوفر جان خسته نباشی🌿🕊
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزدلمی❤️💋
۳ هفته پیشزهره
1آخ آخ😭😭می دونی چند وقته منتظر این صحنه بودم من😭😭ای خدا😭😭خیلی قشنگ بود.. دستت درد نکنه نویسنده عزیزم😭🫀
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت برم❤️💋
۳ هفته پیشعاطی
2اشکم دراومد نیلوفر..چکردی باما🩵🩵
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزمی😍❤️
۳ هفته پیشمهلا
2عالی بود 💜💜
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۳ هفته پیشم
1وای خیلی قشنگ بود،خیلی دوست داشتم این لحظه که محبوبه ببیندش 🥺😍🙏🏻
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزمی❤️😍💋 بالاخره بهم رسبدننننن
۳ هفته پیشFatemeh
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بالاخره بهم رسیدنننننن😍❤️🥺
۳ هفته پیشFatemeh
3وای الان دارم قیافه ی بردیا رو تصور میکنم توی ماشین نشسته و قیافش اینطوریه که واقعا که مثلا منم هستما برا همین پیاده شد و رفت پیششون 🤣🤣😂😭
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😂😂😂😂😂😂
۳ هفته پیشفرشته
1واقعا پارت زیبایی بود🥹🥹 چقدر ماها منتظر همچین روزی بودیمم
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا❤️😍
۳ هفته پیشNana
0پارت حال خوب کنی بود الان قیافم شکل اون استیکره هست دوتا قلب جای چشماشه دقیقا اون شکلی شده
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ای خدا❤️😍
۳ هفته پیشمهسا
2خیلی هیجان دارم دلم برای این رمان و پارتهاش تنگ میشه. فک میکنم اینم مث بقیه رمان های مورد علاقم بالای ده بار میخونمش
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
باعث خوشحالیمه❤️❤️❤️
۳ هفته پیشNazi
2وای عزیزمم🥲هعیی ثامر🫠عالی مثل همیشه نیلوفر جون🩷
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزدلمی❤️💋
۳ هفته پیشAla
2ولی در نهایت خوشی و دیدن درسته خیلی ثامر نتونست واسشون پدری کنه ولی خوب الان حداقل مادرشون و دارن🙂
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقااااا🥺❤️
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

شیرین
1طبیعیه که منم گریه کردم؟