پارت صد و هشتاد و چهارم :

باد، علف‌های خشک را روی زمین می‌غلتاند.
دشتی وسیع و متروک، کیلومترها از آخرین جاده فاصله داشت.
جز چند بوته‌ی خودرو، خاک ترک‌خورده و تپه‌های کم‌ارتفاع، چیزی در اطراف دیده نمی‌شد.
سیاوش آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود.
بیل را در خاک فرو کرد.
صدای برخورد فلز با زمین، سکوت دشت را شکست.
مشت دیگری از خاک را بیرون انداخت و نفس عمیقی کشید.
عرق از کنار شقیقه‌اش پایی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

رمان بازگشت گلوله شخصیت کیوان کیوان
تصویر شخصیت ثامر ولی زاده در رمان بازگشت گلوله ثامر ولی زاده
تصویر شخصیت های رز و برسام در رمان بازگشت گلوله برسام و رز
تصویر شخصیت خاج در رمان بازگشت گلوله خاج
تصویر شخصیت بردیا و برسام در رمان بازگشت گلوله بردیا و برسام
تصویر شخصیت بردیا در رمان بازگشت گلوله بردیا
تصویر شخصیت برسام در رمان بازگشت گلوله برسام
تصویر شخصیت رز در رمان بازگشت گلوله رز
تصویر شخصیت دلارا در رمان بازگشت گلوله دلارا
تصویر شخصیت کاور دیگری از رمان در رمان بازگشت گلوله کاور دیگری از رمان
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیرین

    1

    طبیعیه که منم گریه کردم؟

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    طبیعیه😭😭😭😭😭😭

    دیروز
  • Roghayyeh

    1

    😢به عنوان یه مامان خیلی دلم برای محبوبه میسوزه خیلی سختی کشیده وقتی خودمو جاش میزارم میبینم حتی تصورشم نفسمو بند میاره

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خدا برای همدیگه حفظ‌تون کنه عزیزم❤️❤️❤️

    ۳ هفته پیش
  • Roghayyeh

    0

    فداتشم مرسی عزیزدلم

    ۳ هفته پیش
  • اسرا

    0

    بقیه سایتها فروشی گذاشتن رمانتونداینجاهم اینجورمیشه یانه🤔🙏

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه عزیزم.اون سایت‌ها با من ارتباطی ندارن و بدون اجازه‌ی صاحب اثر تو سایت قرار دادن

    ۳ هفته پیش
  • Mahdis

    1

    اوخیی عزیزمم چه پارت قشنگیی واقعا بغضی شدمم🥲🫠 ممنون نیلوفر جان خسته نباشی🌿🕊

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی❤️💋

    ۳ هفته پیش
  • زهره

    1

    آخ آخ😭😭می دونی چند وقته منتظر این صحنه بودم من😭😭ای خدا😭😭خیلی قشنگ بود.. دستت درد نکنه نویسنده عزیزم😭🫀

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت برم❤️💋

    ۳ هفته پیش
  • عاطی

    2

    اشکم دراومد نیلوفر..چکردی باما🩵🩵

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزمی😍❤️

    ۳ هفته پیش
  • مهلا

    2

    عالی بود 💜💜

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۳ هفته پیش
  • م

    1

    وای خیلی قشنگ بود،خیلی دوست داشتم این لحظه که محبوبه ببیندش 🥺😍🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزمی❤️😍💋 بالاخره بهم رسبدننننن

    ۳ هفته پیش
  • Fatemeh

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بالاخره بهم رسیدنننننن😍❤️🥺

    ۳ هفته پیش
  • Fatemeh

    3

    وای الان دارم قیافه ی بردیا رو تصور میکنم توی ماشین نشسته و قیافش اینطوریه که واقعا که مثلا منم هستما برا همین پیاده شد و رفت پیششون 🤣🤣😂😭

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂😂😂😂😂😂

    ۳ هفته پیش
  • فرشته

    1

    واقعا پارت زیبایی بود🥹🥹 چقدر ماها منتظر همچین روزی بودیمم

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا❤️😍

    ۳ هفته پیش
  • Nana

    0

    پارت حال خوب کنی بود الان قیافم شکل اون استیکره هست دوتا قلب جای چشماشه دقیقا اون شکلی شده

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ای خدا❤️😍

    ۳ هفته پیش
  • مهسا

    2

    خیلی هیجان دارم دلم برای این رمان و پارتهاش تنگ میشه. فک میکنم اینم مث بقیه رمان های مورد علاقم بالای ده بار میخونمش

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    باعث خوشحالیمه❤️❤️❤️

    ۳ هفته پیش
  • Nazi

    2

    وای عزیزمم🥲هعیی ثامر🫠عالی مثل همیشه نیلوفر جون🩷

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی❤️💋

    ۳ هفته پیش
  • Ala

    2

    ولی در نهایت خوشی و دیدن درسته خیلی ثامر نتونست واسشون پدری کنه ولی خوب الان حداقل مادرشون و دارن🙂

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقااااا🥺❤️

    ۳ هفته پیش
کپی شد!