بازگشت گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و هشتاد و چهارم :
باد، علفهای خشک را روی زمین میغلتاند.
دشتی وسیع و متروک، کیلومترها از آخرین جاده فاصله داشت.
جز چند بوتهی خودرو، خاک ترکخورده و تپههای کمارتفاع، چیزی در اطراف دیده نمیشد.
سیاوش آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود.
بیل را در خاک فرو کرد.
صدای برخورد فلز با زمین، سکوت دشت را شکست.
مشت دیگری از خاک را بیرون انداخت و نفس عمیقی کشید.
عرق از کنار شقیقهاش پایی
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفس
1نیلوفر جون عالی بود یه پیشنهاد دارم میتونی رمان امیر سام و بهار و جدا بنویسی آخه همه از امیر سام خوششون میومد و واقعا دوست داریم همگی امیر و بهارم به هم برسند آخه امیرم خیلی سختی کشیده زمونه باهاش بد تا کرده
۱۴ ساعت پیشSomebody
0انقد که من سر پارت های این رمان گریه می کنم،واسه چیز های واقعی تو زندگی گریه نمیکنم😅بلاخره به هم رسیدن🥲(اشک فراوان)
۱۹ ساعت پیشنادیا
0من اخرش سر این همه پارت احساسی موهام سفید میشه🥲
دیروزriri
2ولی بازم امیر سام شخصیت جالبی داشت
دیروزriri
0وایی خداا چه پارت هیجانی 😵بود قشنگ من با خوندن هر تیکش ضربان قلبم بالا پایین میشد 🫠🫠 خییلی عالی بود👌
دیروزنیک
3این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزم رمان امیرسام کنسل نشده.به زودی در موردش یه اطلاعیه براتون قرار میدم❤️❤️ در مورد کاپلشون هم امیر تو آخرین گلوله حکم ۱۲ سال زندان گرفت و قبلش هم تصمیم گرفته بودن ازهم جدا بشن. یکم خطاهای این پسرمون زیاده و اگه به خاطر بیارید، سعی کرد به بردیا شلیک کنه🥲🥺 اوضاع پیچیده ای دارن💔
دیروزنیک
1نه😭😭💔 آدم چطوری از کسی که دوسش داره جدا میشه😭💔 حداقل نمیشه خانواده مقتول بیاد مثلا رضایت بده امیرسام بیاد بیرون😭😭🖤نیلوفر من حتی برای بچه دار شدنشونم رویاپردازی کردم🖤🖤💔
دیروزسایه
0واای عجب صحنه ای،من که اشکم در آمد خدا نصیب هیچ مادری نکنه جدایی از،بچش
دیروز
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا🥲💔
دیروزفاطی
0دیدن مادر و فرزند بعداز سالها چه صحنه ای پراز قلبهای رنگی.زیبا و دلنشین..خانواده جمع اند.پدر نیست جایش خالیست..منتظر پارتهای پایانی هستیم امیدوارم مثل همیشه مارو سورپرایز کنی نیلوفر عزیزم..😘
۲ روز پیشنیک
2واقعا نویسنده عالی هستی نیلوفر. من الان احساس میکنم کل اتفاق های آخرین گلوله و بازگشت گلوله برام تبدیل به خاطره شدن و دلم برای همه شخصیتا تنگ میشه بردیا، دلارا ، بهار ، امیرسام، رز،برسام ،ثامر و .. و وقتی به صحنه های حضور ثامر فکر میکنم واقعا احساس بدی میگیرم که دیگه نیست:)) ولی باز هم عالی هستی♥️
۲ روز پیشManiya
0سلام نوبسنده جونم خسته نباشی بابت پارت فوق احساسیت ازت ممنونم خیلی زحمت کشیدی و خیلی خوشحال شدم که برسام تونست مادرش از نزدیک ببینه ❤️❤️
۲ روز پیشفخری
0سپاس فراوان نیلوفر جون عالی بود بالاخره ی نفس راحت کشیدم خدا قوت گلم قلم زیبات مانا🙏🌸🩷🌸🩷🌸🩷
۲ روز پیشآمینا
0ثامر پدرانه رو در حقشون ادا کرد.هرچی از بچگی بهشون سختی داده بود اینجا جبران کرد. خوشحالم حالشون خوبه.هرچند برای ثامر ناراحت شدم.به امیرسام گفتن چی شده؟؟ امیر میاد تو پارتهای آخر؟؟
۲ روز پیشrey☆♡
1خیلی پارت احساسی بود 🥲تو چشام اشک جمع شد🥺
۲ روز پیشRoghayyeh
1😢به عنوان یه مامان خیلی دلم برای محبوبه میسوزه خیلی سختی کشیده وقتی خودمو جاش میزارم میبینم حتی تصورشم نفسمو بند میاره
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0نیلوفرجون خسته نباشی بالاخره از سایت تونستم بخونم 🙏🥰🥰