مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و بیست و ششم :
. گرچه اگر به من بود هنوز هم دوست داشتم کنار بیبی و مادرجون باشم و توی همون خونه زندگی کنم. ولی به قول حامد: «آب که یه جا بمونه میگنده.»
توی همین ایام بود که مادرم باهام تماس گرفت و خبر ازدواج لیام رو داد. البته لطف کرده بودن و من رو هم برای تالار دعوت کرده بودن. کادوی مناسبی تهیه کردم و رفتم محضر. لباس شب بلندی به رنگ سبز و قرمز سلطنتی سفارش داده بودم که آستینهاش حریر کلوش بود. آرایش
لطفا صبر کنید...
