مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و بیست و پنجم :
بیبی به پشتی تکیه داد و گفت:
-اومدیم ببینیم حاصل تلاش این چند روزتون به کجا رسیده.
مادرجون هم کنارش نشست و گفت:
-به چیزای خوبی رسیدن انگار تاجی.
از جام بلند شدم و گفتم:
-من برم یه چیزی بیارم بخوریم.
به آشپزخونه رفتم و با چندتا چایی و بیسکوئیت برگشتم. کمی با هم وقت گذروندیم و بعدش هرکسی به اتاق خودش رفت تا بخوابه.
*********
یک ماه طول کشید تا دفترمون رو تأسیس و کارمو
لطفا صبر کنید...
