سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هفتاد و چهارم :
قهقههام بلند شد.
از آن خندههایی که از شوک و ناباوری و جنونِ لحظه میزند بیرون.
_میفهمی که من الان زن کیم دیگه، نه؟
میفهمی یاور ...یاورخان؟
صورتش جمع شد. پلک زد. اخمش نشست وسط ابروهایش.
اما من ادامه دادم، با لحن تیز و نیشدارم:
_بعدم… چرا میخوای زنت بشم؟ چون دخترعموتَم فقط؟؟ هان؟ دلیلش همینه؟
اینبار یاور از آن مکثهای خطرناک کرد.

لطفا صبر کنید...

مصی
0میشه لطفاا دوتا پارت هدیه بدینن لطفاا🥲💕