پارت صد و هفده :

توی اسانسور شهرام چسبید به من تا بقیه ی مسافران، سوار شوند.بدنش داغ بود.تعجب کرده بودم.کمرش را گرفتم و سرم را روی سینه اش گذاشتم.فقط خدا می دانست در ان مملکت غریب و با ان همه تنش، چقدر به وجودش نیاز داشتم.کاش مثل یک عروسک پشمالو و نرم، بی حرف و بی حرکت می ماند و من فقط بغلش می کردم و از گرمای تنش سیراب می شدم و آرامش به مغز شلوغم بر می گشت.
نمی دانستم آن عقد ناممکن می تواند زندگیم را آنطور

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریبا

    0

    قلب من هم اکلیلی🥰🥰

    ۲ ساعت پیش
  • مریم

    0

    نمک به جون استوریا و خودت و رمانت من لعبتم!!😅😅😄🌺🥰 لامصب چ کردی با ما امشب

    ۲ روز پیش
  • شیوا

    2

    عاشق لعبتم چقدر حالا عاشق آلاله شده واقعن به این آرامش تو قصه نیاز داشتیم خیلی خوبه همه جارو بلدی مهشاد جون یه سر رفتیم آنتالیا و چرخ زدیم و حال کردیم ملوم نیس میخوای باز باهامون چی کار کنی😄😄😅🌓😬 من ازت میترسم😶😶

    ۲ روز پیش
  • زهرا خ

    2

    مرسی مهشاد جونوم.. خیلی پارت با حالی بود، من که چشمم آب نمیخوره و بع شهرام اعتماد ندارم الان دو ساعت دیگه مودش تغییر میکنه و یه آدم دیگه میشه

    ۲ روز پیش
کپی شد!