پارت صد و هشتاد و سوم :

"گلوله‌ای که روزی روح کسی را گرفته‌است، دوباره بازخواهد گشت تا به انسانی زندگی ببخشد."

برسام با قدم‌هایی تند و شتاب‌زده، خودش را به رز رساند.به قدری عصبی بود که ناخواسته تشری به دختر زد:
-تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
رز با دیدن دست‌های خونی‌اش، جلو آمد و دستش را گرفت.با نگرانی پرسید:
-حالت خوبه؟ چیزی شده؟
برسام دستش را عقب کشید.
-میگم اینجا چی‌کار می‌کنی؟ قرار نبوØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

رمان بازگشت گلوله شخصیت کیوان کیوان
تصویر شخصیت ثامر ولی زاده در رمان بازگشت گلوله ثامر ولی زاده
تصویر شخصیت های رز و برسام در رمان بازگشت گلوله برسام و رز
تصویر شخصیت خاج در رمان بازگشت گلوله خاج
تصویر شخصیت بردیا و برسام در رمان بازگشت گلوله بردیا و برسام
تصویر شخصیت بردیا در رمان بازگشت گلوله بردیا
تصویر شخصیت برسام در رمان بازگشت گلوله برسام
تصویر شخصیت رز در رمان بازگشت گلوله رز
تصویر شخصیت دلارا در رمان بازگشت گلوله دلارا
تصویر شخصیت کاور دیگری از رمان در رمان بازگشت گلوله کاور دیگری از رمان
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asal

    0

    بزرگترین و دردناک ترین فداکاری رو کرد فقط کاش توی این جمع کوچیک خانوادگی شون بهار و امیرسام هم برای لحظات آخر میبودن

    ۲ هفته پیش
  • شیرین

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا❤️👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • همراز

    0

    پایان دردناکی.

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥺🥺

    ۲ ماه پیش
  • سایه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه متاسفانه🥺

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دیگه باید خودش هم می‌رفت

    ۲ ماه پیش
  • rey☆♡

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    متاسفانه😭🥺

    ۲ ماه پیش
  • آیناز

    0

    💔💔 نهه فقط همین چراا آخه اه

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😭😭😭😭

    ۲ ماه پیش
  • زهرا 🩷

    0

    چرا ثامر چرا اینکارو کردی؟😭

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥺🥺😭😭

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    1

    نهه ثامر نباید این کارو میکررد 😭😭وای خدا چرا عجله کرد ، شاید میشد کاری کرد

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دیگه متاسفانه نمی‌شد🥺

    ۲ ماه پیش
  • Niki

    0

    بیچاره ثامر💔😭

    ۳ ماه پیش
  • ستایش

    0

    آقا یه سوال چرا دیگه خبری از دخترشیرینی فروشمون با عشقش که تو زندانه نیس..چرا لحظه ثامر لحظه آخر یاد دختر دیگه اش هم نکرد 🥲🥲

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    از امیرسام و بهار هم یاد کرد دیگه عزیزم...امیرسام تو آخرین گلوله رفت زندان.برای همین اینجا حضور نداره❤️

    ۳ ماه پیش
  • Somebody

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Mahdis

    0

    ناراحت شدمم 🥲🕊 ممنون بابت پارت خسته نباشی نیلوفر جان 🤍🌿

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    0

    گلوله ای که روح کسی را گرفته چطور روزی به یکی زندگی میبخشه..هر دو محو شدن.یعنی تمام..چرا نمیخوام باور کنم..

    ۳ ماه پیش
  • Shodow Terror

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️