بازگشت گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و هشتاد و سوم :
"گلولهای که روزی روح کسی را گرفتهاست، دوباره بازخواهد گشت تا به انسانی زندگی ببخشد."
برسام با قدمهایی تند و شتابزده، خودش را به رز رساند.به قدری عصبی بود که ناخواسته تشری به دختر زد:
-تو اینجا چیکار میکنی؟
رز با دیدن دستهای خونیاش، جلو آمد و دستش را گرفت.با نگرانی پرسید:
-حالت خوبه؟ چیزی شده؟
برسام دستش را عقب کشید.
-میگم اینجا چیکار میکنی؟ قرار نبوØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
شیرین
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا❤️👌🏻
۲ ماه پیشهمراز
0پایان دردناکی.
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥺🥺
۲ ماه پیشسایه
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نه متاسفانه🥺
۲ ماه پیشمبینا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دیگه باید خودش هم میرفت
۲ ماه پیشrey☆♡
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
متاسفانه😭🥺
۲ ماه پیشآیناز
0💔💔 نهه فقط همین چراا آخه اه
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😭😭😭😭
۲ ماه پیشزهرا 🩷
0چرا ثامر چرا اینکارو کردی؟😭
۲ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥺🥺😭😭
۲ ماه پیشسارا
1نهه ثامر نباید این کارو میکررد 😭😭وای خدا چرا عجله کرد ، شاید میشد کاری کرد
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دیگه متاسفانه نمیشد🥺
۲ ماه پیشNiki
0بیچاره ثامر💔😭
۳ ماه پیشستایش
0آقا یه سوال چرا دیگه خبری از دخترشیرینی فروشمون با عشقش که تو زندانه نیس..چرا لحظه ثامر لحظه آخر یاد دختر دیگه اش هم نکرد 🥲🥲
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
از امیرسام و بهار هم یاد کرد دیگه عزیزم...امیرسام تو آخرین گلوله رفت زندان.برای همین اینجا حضور نداره❤️
۳ ماه پیشSomebody
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
Mahdis
0ناراحت شدمم 🥲🕊 ممنون بابت پارت خسته نباشی نیلوفر جان 🤍🌿
۳ ماه پیشفاطی
0گلوله ای که روح کسی را گرفته چطور روزی به یکی زندگی میبخشه..هر دو محو شدن.یعنی تمام..چرا نمیخوام باور کنم..
۳ ماه پیشShodow Terror
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
لطفا صبر کنید...

Asal
0بزرگترین و دردناک ترین فداکاری رو کرد فقط کاش توی این جمع کوچیک خانوادگی شون بهار و امیرسام هم برای لحظات آخر میبودن