یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت سیزده :
| زمان حال |
ترسیده از نگاههای خیرهی استاد "پدرام دادفر" لرزی به بدن یخ زدهاش نشست و فوری با برداشتن کیف و کیسهی خرید، خواست به تندی از روی زمین بلند شود که ناگاه پایش به بند کیف گیر کرد و از بخت سیاهش نزدیک بود با مخ در زمین سفت و سنگی فرو رود که دستان استاد، همانند کوهی استوار و محکم، دور بازوان کیمیا حلقه بست و او را میان افتادن و نیفتادن کنترل کرد.
کیمیا گر گرفته از برخورد دس
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
از پارت چه نتیجهای گرفتید؟
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون از شما
۲ هفته پیشسارا
0دلم میگه هاتف بیگناه نمیدونم چرا 💚
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره خیلی😂
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره صد در صد😂
۲ هفته پیشBiti
0یچیژ دیگهه از هاتف بدم اومدد،مرتبکه ی خیانت مارر عشق فقط عارف د آخه انسان عاقل تو که نمخیای بگو نمیخام دیگه خیانتت چیه
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
تو که میگفتی عارف نه و هاتف فقط😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عالی
۲ ماه پیشملکه
0اصلا یه نگاه به عارف کن یه نگاه به هاتف..چی میبینی؟یک عدد داف در مقابل یک عدد هیچ ! والا بابا هاتف چیه عارفو بچسب..
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
زدی تو خال🤝
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
شدیدا موافقم😂
۲ ماه پیشمهدیه
0عارف هم داف هم به شدت کراشش کاش به نسخه واقعی هم الان موجود بود 😂😂اون هاتف که هویجم نیس مرتیکه
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
متاسفانه ناموجوده😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
گشتم نبود، بگرد شاید پیدا شد
۲ ماه پیشBiti
0داره بهم بر مبخورهه،پدرام بچم به این اقایی،به این خوش نمیدونم چی که میگن،به این نازیی،بع این مظلومی دیگه چی میخای از زندگیی؟
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره چقدرم که پدرام مظلوم و خوبه
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آقا بی خیال توروخدا
۲ ماه پیشBiti
0کیمی واسه انتقام میخاد پدرام و چکار کنه؟ البته بگم که من فقط از هاتف صد سال پیش خوشم میاد وگرنه اصلا علاقه ای به پدرام ندارمم
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بعدا میفهمیم اینم بگم هاتف ذرهای دوست داشتنی نیست اونم وقتی که همچین بلایی سر آذر آورد کی میتونه خیانت کنه و باز هم دوست داشتنی باشه؟
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چه فرقی میکنه؟ همون آدمه دیگه
۲ ماه پیشفاطیما
0چقدر غم دل کیمیا بزرگه🫠 ، مرسی از هر دو نویسنده قشنگم 🥰
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
واقعاً 🥲
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره بچم🥲
۳ ماه پیشافسون
0عزیزم قربون جفتتون حرف نداره داستان شخصیت ها و گذشته و آینده روان و بی نقص مثل همیشه گلهای من ممنونم از هر دوتاتون، وای پدرام حالا النا الهی کیمیا چه زجری میکشه سخته بدونی و دم نزنی🥰😙😚☺
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🙏🏻🙏🏻❤️
۳ ماه پیشزن حدیث
0نکنه النا خواهر پدرام باشه
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره دیگه
۳ ماه پیشفرشته
0چطور این قدر دلبر می نویسید؟😍❤️
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
با تلاش و زحمت بسیار
۳ ماه پیشفرشته
0خدا قوت بانو جانم❤️ الهی فدای شما.. خیلی ممنونم بابت خلق این رمان شاهکار❤️
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عه خدانکنه عزیز
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم🥰
۳ ماه پیشمارال
0سلام تا اینجا کامل خوندم بااونکه دوزمان متفاوت بود ولی کاملا روون و عالی نوشته شده من که عاشقق شدم😍😍
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درود. خوش اومدی مارال جان❤️ همراهمون باش تا آخر رمان
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خیلی خوشحالم رمان رو دوست داشتی🥰
۳ ماه پیشترنم
0آره کیمیا منتظر انتقامت هستم اصلا این هاتف یا پدرام رو دوست ندارم تو گذشته هم با نقشه جلو اومده بعدش زن گرفته حقشه واقعا
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
والا حیف نیست عارف؟🥹
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فک کن عارف رو ول کنی بری زن هاتف بشی
۳ ماه پیشترنم
0اگه النا بود قطعا می شناخت فک کنم زن پدرامه که همین مژگان یا نوشینه
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
تو پارت بعدی مشخص میشه
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی زود میفهمیم کی بود
۳ ماه پیشترنم
0خسته نباشید مثل همیشه عالی و هیجانی بود منتظر پارت بعدیم بی صبرانه ممنونم💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون عزیز
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🥰
۳ ماه پیشترنم
0خداروشکر بخیر گذشت و کیان بشاش بود چیزی نگفت به کیمیا این دخترم یهویی حالش بد شد
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نمیتونست هم بگه ⚔️
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حالا دلیل حال خوب کیان هم کیمیا بود😌😂
۳ ماه پیشترنم
0حالا فردا شب کیمیا میبینه که برادرای النا پرهام و پدرامن و از همه مهمتر زن پدرام رو میبینه و من چقد استرس دارم
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
استرسسسس داریم همهمون
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
منم استرس گرفتم😂
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان بی نظیرتون خدا قوت به دو نویسنده گرامی عالی بود دست گلتون درد نکنه 🍀🍀