پارت دوازده :

راضی و خوشحال، نگاهی به کیسه‌ای که در دست داشت انداخت و آخرین پله‌ی مقابلش را هم پایین آمد تا حالا در پیاده‌رو ایستاده باشد.مانتویی که می‌خواست را خریده بود و حالا وقت برگشت بود، البته خودش را برای مابقیِ جنگِ پیش از آمدنش آماده کرده بود، می‌دانست همین که پا به خانه بگذارد، قرار است با کیان به سر و کله‌ی هم بزنند ولی ارزشش را داشت.هر چند که کار بدی نکرده بود، کیان از او کمک خواست او هم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • Biti

    0

    نه خب بلاخره دیگه پیش میادد🤣🤣🎀

    ۴ هفته پیش
  • Biti

    0

    1 _ تجارت خونه چیه؟,🤣🤣🎀 ۲- خو هاتف جون به توچه که چرو عارف نگران آذر شده😎🫠 ۳ دیگه نیازی نیست با همون فاصله ی. نزدیک و تپش قلب کار ساز بود رنگ پریدش از بین رفت به جاش قرمز شد🤣🤣🎀🎀

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    الان سوال اول رو جدی پرسیدی؟🙂😂

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    تجارت خونه نمیدونی چیه؟جایی که توش کارای تجاری انجام میدن

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اسما رو اشتباه نگفتی؟عارف کنجکاو بود چرا هاتف نگران آذر شده

    ۴ هفته پیش
  • دیما

    0

    رمان کشش جذابی داره همه ش میگم کاش به آخرین پارت گذاشته شده نرسم😭 فقط یه سوال الان آذر که تناسخ پیدا کرده به جسم کیمیا چجوری قیافه هاشون یکیه؟

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم🥺اومدن آذر به صد سال آینده و به جسم کسی که قیافش دقیقا مثل خودشه بازی سرنوشته، قراره اتفاقات زیادی برای همه‌شون بیفته

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    به قول معصومه، بازی سرنوشته :) مرسی ازت خوشگل جان

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    شاهکاری که نظیر نداره😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نوش نگاه‌تون🩵

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنونم واقعا عالی ودوست داشتنی بود خدا قوت. واقعا منم شاخ درآوردم ازرفتار هاتف چه برسه به آذر که ازنزدیک میبینه انقدر تغییر کرده عجیبه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دسیسه‌ای در کار است

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، والا تعجبم داره این همه تغییر اونم تو این مدت کم

    ۲ ماه پیش
  • Nargess

    0

    این پدرام لنگه همون هاتفِ معلوم نیست اون دختره هم زنشه یا چیشه من اگه جای کیمیا بودم برای انتقام از گذشته به جای هاتف پدرام مُثلِه میکردم🔪🔪 🤣😂😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همین کارو بکنید بجای کیمیا

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خشن شدی چرا😂

    ۲ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    خیلی واضحه که این محبت های هاتف نقشه س آذر نباید گولش رو بخوره🥲 واقعا حس عارف و نگاهش به آذر دل آدمو به درد میاره🫠 خسته نباشید پارت فوق العاده زیبا بود❤️🥺

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حق..

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آخ از عشق عارف به کیمیا🫠، مرسی فاطیما جان

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    پدرام زن داره🤔💔

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شواهد که اینو میگن🙄

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    انگار

    ۲ ماه پیش
  • ستاره

    0

    الان باید اینو برای هاتف خوند مشکوکم ، مشکوکم ب تو 😂😂 با ریتم خونده بشه لطفا😂🤭

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مشکوکیم بهت جناب هاتفِ اخوان😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خونده شد ✓

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    هاتف دیدی برادرتو؟دیگه زیاد مزاحم آذر نشو بزار برادرت به آرزوش برسه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هاتف خیلی نامرده💔در آینده می‌فهمید چرا

    ۲ ماه پیش
  • ستاره

    0

    از قبل میدونیم چرا نامرده🥲 خیانتکار .. خیانت یک اشتباه نیست یک انتخابه ، هاتف لیاقت همسری برای آذر رو نداشت ؛ کاشکی آذر با عارف ازدواج می کرد ایشالله تو اینده🥲😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    واقعا لیاقت دخترمو نداشت

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره واقعا حیف که آذرو واسه هاتف مدنظر دارن💔

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کاش اینو میفهمید

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    من که از وقتی فهمیدم پدرام زن داره فقط میخوام کیمیا به پرهام برسه🤤🫠💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کاش🥲

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    یعنی شاید این اتفاق نیفته😳 ولی من اومدم رو از دست نمیدونه☺️💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    احتمال همه چیز هست

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم🥰

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    خوشگلم🙃😊💙💙

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    اون رو که کیمیا حدس زد زن داشته باشه،شاید اشتباه کرده باشه، یا مثلا فک کن پدرام زن داشته باشه،کیمیا واسه انتقام از هاتف بخواد پرهام رو گول بزنه به زنش خیانت کنه، اوف. . ..چی گفتم کمرم شکست😂😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مغزمون رگ به رگ شد اصلا😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اصلا عالی😂

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    ععهه😮😯چه باحال😄💙💙

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    ولی چه زن داشته باشه چه نه بازم آذر رو گول زده و بهش خیانت کرده اکرم بانو جان☺️💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    صحیح🌹

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چی شد یهو هاتف جن زده شد مهربون شد،بنظرم کاسه ای زیر نیم کاسه است

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    صددرصد یه فکرایی تو سرش داره

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مطمئن باش نقشه داره

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    ممنون از نویسنده های گرامی که روزهای پارت گذاری رو برامون بیشتر کردن🌹🌹♥️🖤💜🩶🩷💓🧡💚💛🤎

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون از شما که همراهی می‌کنی عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    بدبخت آذر کپ کرد بچم ولی من جاش بود شک میکرد به هاتف من که میگم باباش به هاتف پیشنهاد داده😏 اگه با آذر ازدواج کنه به هاتف پول این چیزا میده مگرنه چطور میشه که تو چند روز اخلاقش تا این حد عوض بشه🤨🧐💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حدس خوبی بود :)

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    مرسی خوشگلم🥰😊💙💙

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حتما که یه چیزی هست وگرنه یهویی عوض نمیشد

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    دقیقا یجیزی هست👀💙💙

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    چرا من بازم فکر میکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هاتفه🤨چرا فکر میکنم آذر رو فقط به خواسته باباش میخواد🧐 چرا فکر میکنم عارف عشقش خیلی زیاد تر و پاک تر از این حرف هاست☺️🫠 وایی بالاخره پرهام هم وارد داستان شود عاشق جفتتونم حدیث و معصومه عزیزم عالیی بود🙃😘💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درست فکر می‌کنی عزیزم🙃

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم عارف عشقش خیلی قشنگه، پرهام هنوز نیومده یکم صبر کنیم اونم میاد،ممنون عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    اره منتظر اون لحظه🫠خواهش میکنم☺️💙💙

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️