یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت دوازده :
راضی و خوشحال، نگاهی به کیسهای که در دست داشت انداخت و آخرین پلهی مقابلش را هم پایین آمد تا حالا در پیادهرو ایستاده باشد.مانتویی که میخواست را خریده بود و حالا وقت برگشت بود، البته خودش را برای مابقیِ جنگِ پیش از آمدنش آماده کرده بود، میدانست همین که پا به خانه بگذارد، قرار است با کیان به سر و کلهی هم بزنند ولی ارزشش را داشت.هر چند که کار بدی نکرده بود، کیان از او کمک خواست او هم
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره بابا عشق مشخصه اصلا😂
۶ ساعت پیشفخری
0معصومه جان حدیث جان سپاس فراوان خدا قوت قلمتون مانا🙏🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
♥️🙏🏻
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی
۲ هفته پیشسارا
0شل مغزی که نمیفمی هاتف بی مغز 😂💚
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا😂
۲ هفته پیشچی بگم
0خانم علیایی عزیز درسته این ژانر خیلی پرطرفداره مخصوصا ورژن ایرانیش ب قلم شما
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
لطف دارین🥰
۳ هفته پیشچی بگم
0یه سریال کره ای هست ب اسم انتقال از ازدواج یه همچین چیزی داستان مثل اونه اما خب ورژن ایرانیش برای ما ها جذاب تره درکل دوستش دارم
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ما ندیدیم این سریالو
۳ هفته پیشچی بگم
0منظورم انتقام بود
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
انتقام ازدواج کامل؟اسمشو شنیدم ولی ندیدمش حقیقتا و اینکه این تم فیلم و سریال و رمان زیاده در کل، چون ژانر تناسخی پرطرفداره
۳ هفته پیش"🦕"
2فکر پلیدی توی سر هاتفه!🤨🤔😌🙂
۴ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صددرصد
۴ هفته پیشBiti
0نه خب بلاخره دیگه پیش میادد🤣🤣🎀
۲ ماه پیشBiti
01 _ تجارت خونه چیه؟,🤣🤣🎀 ۲- خو هاتف جون به توچه که چرو عارف نگران آذر شده😎🫠 ۳ دیگه نیازی نیست با همون فاصله ی. نزدیک و تپش قلب کار ساز بود رنگ پریدش از بین رفت به جاش قرمز شد🤣🤣🎀🎀
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
الان سوال اول رو جدی پرسیدی؟🙂😂
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
تجارت خونه نمیدونی چیه؟جایی که توش کارای تجاری انجام میدن
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اسما رو اشتباه نگفتی؟عارف کنجکاو بود چرا هاتف نگران آذر شده
۲ ماه پیشدیما
0رمان کشش جذابی داره همه ش میگم کاش به آخرین پارت گذاشته شده نرسم😭 فقط یه سوال الان آذر که تناسخ پیدا کرده به جسم کیمیا چجوری قیافه هاشون یکیه؟
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم🥺اومدن آذر به صد سال آینده و به جسم کسی که قیافش دقیقا مثل خودشه بازی سرنوشته، قراره اتفاقات زیادی برای همهشون بیفته
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
به قول معصومه، بازی سرنوشته :) مرسی ازت خوشگل جان
۳ ماه پیشفرشته
0شاهکاری که نظیر نداره😍❤️
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نوش نگاهتون🩵
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
🥰🥰
۳ ماه پیشمحرابی
0ممنونم واقعا عالی ودوست داشتنی بود خدا قوت. واقعا منم شاخ درآوردم ازرفتار هاتف چه برسه به آذر که ازنزدیک میبینه انقدر تغییر کرده عجیبه
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دسیسهای در کار است
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم، والا تعجبم داره این همه تغییر اونم تو این مدت کم
۳ ماه پیشNargess
1این پدرام لنگه همون هاتفِ معلوم نیست اون دختره هم زنشه یا چیشه من اگه جای کیمیا بودم برای انتقام از گذشته به جای هاتف پدرام مُثلِه میکردم🔪🔪 🤣😂😂
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همین کارو بکنید بجای کیمیا
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خشن شدی چرا😂
۳ ماه پیشفاطیما
0خیلی واضحه که این محبت های هاتف نقشه س آذر نباید گولش رو بخوره🥲 واقعا حس عارف و نگاهش به آذر دل آدمو به درد میاره🫠 خسته نباشید پارت فوق العاده زیبا بود❤️🥺
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حق..
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آخ از عشق عارف به کیمیا🫠، مرسی فاطیما جان
۳ ماه پیشزهرا
0پدرام زن داره🤔💔
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
شواهد که اینو میگن🙄
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
انگار
۳ ماه پیشستاره
0الان باید اینو برای هاتف خوند مشکوکم ، مشکوکم ب تو 😂😂 با ریتم خونده بشه لطفا😂🤭
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مشکوکیم بهت جناب هاتفِ اخوان😂
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خونده شد ✓
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
1از همین جمله میشه فهمید که هاتف چقدر دخترمون رو دوست داره 😁😂دمی رابه مکث و چرخاندن نگاهش روی مرمک های آذر هدر داد ، آخه هدر یهو می گفت وقتش رو تلف کرد😂