پارت هشتاد و سوم :

چشمانش را باز کرد.
نمی‌دانست خواب دیده بود یا تکه‌ای از گذشته، بی‌اجازه به ذهنش بازگشته بود.
فقط یک جمله، مثل پتکی بی‌وقفه در سرش می‌کوبید.
«تو هیچ خواهری نداری...»
«تو هیچ خواهری نداری...»
«تو... هیچ خواهری نداری...»
نفسش سنگین شد.
خواست از جا بلند شود اما پاهایش فرمان نمی‌بردند. نه... این نمی‌توانست حقیقت داشته باشد.
با انگشتان لرزان، شقیقه‌هایش را فشرد. بعد ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!