گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت هشتاد و سوم :
چشمانش را باز کرد.
نمیدانست خواب دیده بود یا تکهای از گذشته، بیاجازه به ذهنش بازگشته بود.
فقط یک جمله، مثل پتکی بیوقفه در سرش میکوبید.
«تو هیچ خواهری نداری...»
«تو هیچ خواهری نداری...»
«تو... هیچ خواهری نداری...»
نفسش سنگین شد.
خواست از جا بلند شود اما پاهایش فرمان نمیبردند. نه... این نمیتوانست حقیقت داشته باشد.
با انگشتان لرزان، شقیقههایش را فشرد. بعد ب
لطفا صبر کنید...
