پارت هشتاد و چهارم :

خواست از جا بلند شود، اما پاهایش لرزیدند و دوباره کنار تخت فرو نشست.
ـ بذار برم... برم و خودمو پیدا کنم. حس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم. من با مایا عکس دارم، باهاش خاطره دارم... از بچگیم تا همین سه سال پیش. چطور ممکنه همه‌ش توهم بوده باشه؟
نوژن بی‌آنکه ذره‌ای احساس در چهره‌اش پیدا باشد، گفت:
ـ چون سه سال پیش کمک کردم اونو از وجودت بیرون بکشی. اونو کشتم... و تو باقی موندی. برای همینه ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!