گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت هشتاد و چهارم :
خواست از جا بلند شود، اما پاهایش لرزیدند و دوباره کنار تخت فرو نشست.
ـ بذار برم... برم و خودمو پیدا کنم. حس میکنم دارم دیوونه میشم. من با مایا عکس دارم، باهاش خاطره دارم... از بچگیم تا همین سه سال پیش. چطور ممکنه همهش توهم بوده باشه؟
نوژن بیآنکه ذرهای احساس در چهرهاش پیدا باشد، گفت:
ـ چون سه سال پیش کمک کردم اونو از وجودت بیرون بکشی. اونو کشتم... و تو باقی موندی. برای همینه ک
لطفا صبر کنید...
