هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت و هفتم :
یک یقهاسکی بافتنی سفید، که قدش تا زیر زانوهایش میرسید، پوشید و جلوی آینه، درحالیکه آواز میخواند، موهای بلوندش را اتو کشید. کلاه بافتنی سیاهی روی شال سیاهش گذاشت تا با شلوار مشکیاش هماهنگ باشد. تنها پالتویی که داشت همان پالتوی کِرم بود. همان را پوشید و جلوی آینه مطمئن شد تا رژ لب کمرنگ صورتیاش از خط لب بیرون نزده باشد. هرچند که حس میکرد ریملش کمی ماسیده.
به خانۀ هلگور
لطفا صبر کنید...

زهرا
1خیلی کم بود🥺