هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و نهم :
به خانه که برگشت زنداییفهیمه روی کاناپۀ مقابل تلویزیون نشسته بود و برنامۀ تلویزیون را تماشا میکرد. فرشته سلامش کرد. فهیمه نگاهی به او انداخت و گفت: سلام. دیر کردی؟
فرشته رو به او نشست و گفت: یهکم قدم زدم. آسو و بقیه کجان؟
ـ با کاوه رفتن سر باغ.
فرشته به دستهای او که روی شکمش بود نگاه کرد. النگوهایش پنج تا بود. ممکن بود یک سال پیش شش تا بوده باشند؟ یک سال پیش که فرشت
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلوفر ابی
0معرکه بود ممنون خسته نباشید
۱ ماه پیشمیم
5اینقدر سالها صمیمی بودن، چطور ممکنه هلگورد کشته باشدش 🥺
۱ ماه پیشمیم
3این همه پلیس بازی درآورد که النگوهاشو بشماره،هیچی از اینا برای پول بعید نیست،هرچند واقعا فکر جنایت کارانه ای بوده و غیرقابل باور 😮
۱ ماه پیشفرشته
2رمانی جذاب و دلبر و خاص❤️
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0هوران و هلگورد انقد باهم دوست بودن،بعید میدونم هلگورد کشته باشتش