هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و دوم :
همینکه قدم بعدی را برداشت در گلخانه بهتندی باز شد و رفیقش گفت: بیا بریم. هلگورد برگشته. بجنب!
فرشته با شنیدن این جمله گویی چهار تا جان به نصفهجانی که برایش باقی مانده بود اضافه شد. دزدها بهسرعت گلخانه و خانه را ترک کردند و داخل حیاط دویدند تا فرار کنند.
فرشته از پنجرۀ گلخانه به داخل حیاط نگاه کرد. از همینجا میتوانست هیکل خیس و عصبانی هلگورد را ببیند که وسط حیاط با پاهØ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
1شجاعت و نترسی فرشته منو یاد رامونا انداخت
۲ ماه پیشJolia
1سلام ، نمیدونم چرا لحظه ای که هلگورد چهار شاخ رو دست گرفت یاد علیرام و کلنگش افتادم🥲🥲😭 بعد نمیدونم چرا جانم گفتنای فرشته یه جوریع انگار سنش رو می بره بالا و شبیه معلما و پروفسورها میشه که به بچه ها یا کسی یه چیزی یاد میدم💔🥲
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
یاد علیرام بخیر. تکیه کلام فرشته ست دیگه.... گاهی حرصش میگیره میگه😂
۲ ماه پیشنیلوفر ابی
1عالی بود ممنون خسته نباشید پارت بی نظیر ی بود
۲ ماه پیشفرشته
1الهی.. فرشته عاشق هلگورد شدی خودت خبر نداری😊 چه باحال و دوست داشتنی هست قسمت های طنز رمان❤️ بهترینی بانو جانم❤️
۳ ماه پیشفرشته
1تک خال؟ آخه تک خال دنبال چی می گشت خب؟ چه قدر مرموز و عجیب و پر از معماست این رمان جذاب.. مغز منم رگ به رگ شد😅
۳ ماه پیشفرشته
1ایول به فرشته.. هلگورد تا فرشته رو داری غم نداری😉😄
۳ ماه پیشچمران
1پارت هدیه بدین 😭💐🪷
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1خیلی عالیه،این فرشته انگار اصلا چیزی به اسم ترس نمی شناسه انگار 😮🙏🏻