پارت بیست و هشتم :

جلوی آینه ایستاد و دستی به لباسش کشید. گل‌های ریز صورتی روی زمینه‌ی سفید شومیز از همان روز اول دلش را برده بودند. بالاخره هم طاقت نیاورده و به بهانه‌ی این مهمانی، شومیز را به خودش هدیه داده بود.
گردنبند بلندش را از داخل لباس بیرون کشید و با لذت به آن خیره شد. دلش برای آن درخت سبز و شکوفه‌های ریز صورتی روی آن ضعف می‌رفت. از لحظه‌ای که آن‌ها را داخل زیرزمین پیدا کرده بود، هربار که نگا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    باید میموندم رمان تموم شه بعد شروع به خوندنش میکردم اینجوری دلم بالا میاد

    ۳ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیزم😁 درک میکنم واقعا من خودمم تحمل آنلاین خوندن ندارم

    ۲ روز پیش
  • فرشته

    0

    من کل این رمان رو می خواامم🥺😍❤️ خیلی دلبر و جذاب و خاصه❤️ رمانی شاهکار که تا ابد توی قلبم می مونه❤️

    ۴ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که به دلتون نشسته🥰🥰

    ۴ روز پیش
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم❤️

    ۴ روز پیش
  • فرشته

    0

    وای😍😍 پویان، الناز رو می شناسه.. خدای من😍❤️

    ۴ روز پیش
کپی شد!