پارت بیست و نهم :

پویان انگار کمی آرام‌تر شده بود که چشم‌هایش بار دیگر سمت صورت الناز رفت. نگاهش جوری بود که الناز قدرت چشم برداشتن از آن را نداشت. نمی‌دانست چطور باید توصیفش کند. حال غریبی داشت.
نگاهش برای لحظه‌ای روی گردنبند الناز ماند و بعد از ثانیه‌ای، سرش را با احترام کمی خم کرد و بالاخره یادش آمد که جواب سلام او را نداده!
_ سلام، خوش اومدین.
سیاوش دستش را به شانه‌ی او فشرد و با لحنی صمیما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    آیدا که لیاقتش همینه..بدم میاد از دخترای کنه ..پویان که خیلی خوبه..رودست نداره..

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    ولی چه بده که الناز هیچی یادش نمیاد..کاش پویان کمکش کنه ..

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    ببین قشنگ حدسامون درست داره پیش میره.. این پروا عجب آدمیهه ..

    ۴ روز پیش
  • ملکه

    1

    دلم میخواد پویانو ماچ کنم..خیلی رکه وای..آیدا رسما تف شد چسبید به زمین 😂خب دوستان بنده موسس ستاد عاشقان پویان هستم برای ثبت نام دایرکت پیام بدید🫠😭😂

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عالی شد😁😁

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    اسم منم بنویس ..🥰🥰 خیلی باحاله پویان.. آخ حال کردم با حالی که از آیدا گرفت

    ۴ روز پیش
  • فرشته

    1

    بهترینی بانو جانم❤️

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    1

    شاهکاری بی نظیر❤️

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    1

    فوق العاده مثل همیشه❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️