خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت هفده :
راوی
بلوط لبخند کمرنگی زد.
_خوشحال میشم اگه کاری از دستم بربیاد انجام بدم.
برزین چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم سر تکون داد.
_ممنون.
اما انگار گفتنش برای مردی مثل برزین، از یک جمله طولانی سختتر بود.
بلوط لباس فرم سفیدش رو عوض کرد.
مانتوش رو پوشید و شالش رو مرتب کرد و کیفش رو برداشت.
وقتی از رختکن بیرون اومد، برزین کنا
لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنونم عالی مثل همیشه. ای بابا خواستگاری رو پیچوندی مامانت خفت میکنه دختر