پارت پانزده :



راوی


راهروهای بیمارستان مثل همیشه پر از رفت‌وآمد بود.

صدای چرخ برانکاردها...صدای دستگاه‌ها...

صدای قدم‌های پرستارهایی که از این اتاق به اون اتاق می‌دویدن.

و در آخر بلوط با یه لیوان قهوه توی دستش، خسته‌تر از همیشه وارد بخش شد.

مهسا همین که چشمش بهش افتاد، یه لبخند کشدار زد.

از همون لبخندایی که اصلاً خبر خوبی پشتش نبود.

_سلام ع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!