خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت پانزده :
راوی
راهروهای بیمارستان مثل همیشه پر از رفتوآمد بود.
صدای چرخ برانکاردها...صدای دستگاهها...
صدای قدمهای پرستارهایی که از این اتاق به اون اتاق میدویدن.
و در آخر بلوط با یه لیوان قهوه توی دستش، خستهتر از همیشه وارد بخش شد.
مهسا همین که چشمش بهش افتاد، یه لبخند کشدار زد.
از همون لبخندایی که اصلاً خبر خوبی پشتش نبود.
_سلام ع
لطفا صبر کنید...
