بازگشت گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و هشتاد و دوم :
با دردِ عجیبی که در سرش پیچیده بود، پلکهایش لرزیدند.همهچیز غرقِ نورِ سفیدی بود که چشمهایش را میسوزاند.
ناخودآگاه دوباره پلکهایش را بست.
چند ثانیه بعد...
صدای برخوردِ موجها با صخره، آرامآرام به گوشش رسید.نفس عمیقی کشید و این بار با زحمت چشمهایش را باز کرد.
سفیدی محو شده بود.
بالای سرش آسمانِ آبی کش آمده بود و چند متر آنطرفتر، دریا با خشم به صخرهها میکوب
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Somebody
0اطلاعیه رو من چرا پیدا نکردم؟چی گفته بانوی نویسندمون؟
۲ دقیقه پیشSomebody
0با هر مشت برسام من یه آخیشی از ته دل میگفتم.نمیدونم من انقدر سنگدل شدم یا خاج واقعا عوضیه؟
۶ دقیقه پیشفخری
0مرسی از رمان جذابت نیلوفر جون عالی بود یکم دلم خنک شد برسام باید ضربه نهایی میزد و تمام❤️❤️❤️❤️❤️
۲۲ دقیقه پیشMahdyeh
0واقعا خیلی خوب نوشتی ولی واقعا برسام نیاز داره به شناختن پدرش به بابا گفتن به خانواده داشتن به بغل مادرش خیلی نیاز داره خواهش میکنم ازش نگیر آخرشو قشنگ بنویس واسه برسام
۲۲ دقیقه پیشFarzane
0هر ضربه انگار یه آب یخ بود رو دلم!
۵۱ دقیقه پیشآمینا
0ثامر باز پسرا رو یتیم نکن.بیا برو یجایی قایم شو .وای من از تهدید خاج ترسیدم
۵۴ دقیقه پیشالی
0وای وای فک کنم ثامر خودش رو سپر بلای برسام کنه
۵۷ دقیقه پیشMyself
0کلمه ای نتونستم برای هیجان و جذابیت این پارت پیدا کنم..فقط برسام خیلیی عذاب کشیده خیلی:))
۱ ساعت پیشسهیل۳۰
0فقط نگید که قراره ثامر بمیره 😢😢 چون اینجوری حسم میگه
۱ ساعت پیشاسرا
0وای قرارثامر،بردیا،دلاربلایی سرشون بیایدخاج بابیماری نمردحالاهم نمیره فقط فلج کامل بشه آخه مرگ برای این آدم کمه🙏😡
۱ ساعت پیشپری
1قشنگ بود مرسی 🥹❤️
۱ ساعت پیشMoon
0خدامیدونه اون چهارنفر چه برنامه ای برا برسام ریختن هفته دیگه عجب هفته ای بشه
۱ ساعت پیشمهلا
0عالی بود 💜💜
۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...
سهیل۳۰
1اخ خاج چقد تو رو مخی اخهه..خانم سامانی عزیز اطلاعیه رو خوندم و ممنونم ازتون بابت این دوتا جلد جذاب و قشنگ با وجود درس و کار سختتون از اینکه کنارمون بودید نهایت تشکرو دارم🩷🩷