خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت یک :
هنوز چند قدم بیشتر از اتاق ۳۰۷ دور نشده بودم که یه دست محکم دور مچم حلقه شد.
قبل از اینکه حتی فرصت کنم برگردم، کشیده شدم داخل راهروی فرعی کنار بخش.
نفس توی سینهم گیر کرد.
_وای...!
پرونده از دستم افتاد روی زمین و صدای برخوردش توی سکوت راهرو پیچید.
همون لحظه پشت کمرم به دیوار خورد و
خشک شدم. روبهروم ایستاده بود.
اونقدر نزدیکم شده بود که بوی عطر تلخش میپیچید توی دماغم.
اونقدر نزدیک که فهمیدم چقدر قدبلنده.
قفسه سینهم بالا و پایین میشد.. یه دستشو کنار سرم روی دیوار گذاشت.
نگاهش مستقیم توی چشمام قفل شد.
_چقدرش رو شنیدی پرستار کوچولو؟
صداش آروم بود و همین آروم بودنش ترسناکترش میکرد.
اخمام رفت تو هم و گفتم:
_دستتو بردار لطفا.
_اول جوابمو بده.
_اول دستتو بردار.
فکش تکون خورد.انگار از جوابم خوشش نیومده بود.
یا شاید برعکس...یه لحظه نگاش عمیق افتاد روی لبهام.
بعد دوباره به چشمام برگشت.
_چقدرش رو شنیدی؟
لبخند عصبی زدم.
_شما همیشه پرستار هارو اینجوری بازجویی میکنین یا فقط منو گیر آوردی؟
فکش سفت شد و گفت:
_شوخی نکن.
_من شوخی با شما ندارم.
_ببین
یه لحظه سکوت کرد بعد آرومتر گفت:
_هنوز جوابمو ندادی.
سرمو بالا گرفتم.
_شنیدم.
_چقدر؟
_اونقدری که بفهمم یه چیزی درست نیست.
چشمهاش باریک شد.
_و فضولی کردی.
خندیدم.
_فضولی؟در اتاق باز بود.صداتم که از بلندگوی بیمارستان بیشتر بود.الان مشکل منم؟یه قدم دیگه نزدیکم شد.
قلبم کوبش نامنظم میکرد.
لعنتی چرا این آدم بلد نبود فاصله رو رعایت کنه؟
_گوش دادن به حرف مردم جزو وظایف پرستاراست؟
لبمو کج کردم.
_نه.
_پس؟
_ولی ترسوندن پرستارا هم جزو وظایف همراه بیمار نیست.
چند ثانیه خیره نگام کرد.
بعد یهو خندید.
_پررویی.
_ممنون.
_تعریف نبود.
_مهم نیست. من تعریف حسابش کردم.
دوباره اون نگاه عجیب توی چشمهاش نشست.نگاهی که نمیفهمیدم عصبیه یا سرگرم شده.
سرشو کمی پایین آورد:
_فکر میکنی زرنگی؟
_نه ولی فکر میکنم داری وقت منو میگیری.
_ولی من فکر میکنم نمیدونی داری خودتو وارد چی میکنی.
ابرو بالا انداختم.
_چی؟ مافیایی چیزی هستی؟
این بار واقعاً خندید.یه خنده کوتاه و واقعی.
وقتی میخندید خیلی جذاب میشد.
_نه خانم پرستار
نگاهش روی صورتم لغزید.
_فقط آدمیام که دو ساله زنش اون تو خوابیده و هیچ چیزی برای از دست دادن نداره.
برای یه لحظه سکوت کردم.
دوباره گفت:
_پس بهتره از چیزایی که بهت مربوط نیست دور بمونی.
لبخند زدم.
_و اگه نمونم؟
چشمهاش روی لب هام قفل شد.
_اون وقت ممکنه چیزایی رو تجربه کنی که ای کاش هیچوقت چیزی رو نمیفهمیدی.
دستم رو گذاشتم روی سینهاش و هُلش دادم عقب.
برخلاف انتظارم تکون خورد.
اما فقط یه قدم.
نفسمو بیرون دادم و گفتم:
_حالا گوش کن آقای مرموز.
من نه ازت میترسم، نه چیزی
من فقط پرستارم.اگه حرفی شنیدم، مشکل از خودته که درو نبستی.
چشمهاش روی صورتم ثابت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
_آره...
این قسمتش رو درست میگی.
اخمام جمع شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگم، خم شد، پروندهای که روی زمین افتاده بود رو برداشت و گذاشت توی دستم.
انگشتهاش برای یه لحظه به انگشتهام خورد..
بعد کنار گوشم زمزمه کرد:
_فقط امیدوارم کنجکاویت بیشتر از شجاعتت نباشه، خانم کوچولو...
و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه از کنارم رد شد و رفت.
همین که پیچ راهرو رو رد کردم، نفسمو محکم بیرون دادم.
لعنتی...
لعنتی...
لعنتی...
دستم ناخودآگاه رفت روی سینهم.
قلبم هنوز مثل دیوونهها میکوبید.
انگار نه از کنار یه همراه بیمار که از کنار یه بمب ساعتی رد شده بودم.
چند قدم دیگه برداشتم و خودمو رسوندم به آبدارخونهی کوچیک انتهای بخش.
در رو هل دادم و رفتم داخل.
اولین کاری که کردم این بود که لیوان پلاستیکی رو برداشتم و زیر آبسردکن گرفتم.
دستم یکم میلرزید.یه نفس عمیق کشیدم و نصف لیوانو یه جا سر کشیدم.
آب سرد رفت پایین از گلوم اما انگار آتیشی که توی سرم روشن شده بود خاموش نمیشد.
لیوانو گذاشتم روی میز و دوباره دستمو روی سینهم فشردم.
_وای مرتیکه روانی...
سرمو تکون دادم.
_خدا به داد اون زن رسیده که رفته تو کما...
بعد اخمام رفت تو هم.
یه لحظه تصویر زن خوابیده اومد جلوی چشمم.
همون زن بیحرکت.
همون زنی که دو سال بود چشم باز نکرده بود.
بعد تصویرشوهرش اومد جاش.
با اون نگاه لعنتیش.
با اون لحن آرومش.
با اون جملههاش.
_چقدرش رو شنیدی؟
اداشو درآوردم.
_چقدرش رو شنیدی... چقدرش رو شنیدی...
پوفی کشیدم.
_مگه بازپرس اداره آگاهیای آخه؟
دوباره یه قلپ آب خوردم.
بعد زیر لب غر زدم:
_اصلاً معلوم نیست چه بلایی سر اون زن آورده...
یه آدم سالم الکی که دو سال نمیره تو کما.
بعد دوباره یاد اون جمله افتادم.
«اگر اون شب همه چیز رو نمیفهمیدی...»
ابروهام رفت بالا.
_آهااا...
پس یه چیزی هم بوده.حتماً یه گندی زده.
حتماً.
و حالا میترسه من فهمیده باشم.
دستم رفت روی کمرم.
_مرتیکهی مشکوک...
یه لحظه ساکت شدم.
بعد دوباره تصویرش اومد جلوی ذهنم.
اون قد بلندش.اون فک تراشیده ش اون چشمهای تیره.
پوفی کشیدم.
_ولی خوشگل بودن که دلیل نمیشه آدم قاتل نباشه.
لطفا صبر کنید...
