پارت چهل و چهارم :

نفسم را کلافه، به بیرون فوت کردم. راهم را کشیدم و از او دور شدم. برای اینکه گفت‌وگویم با سروان جدید، به بدیِ سروان قبلی پیش نرود، یک قهوه از ماشین قهوه‌ساز گرفتم. وارد حیاط شدم و دنبال یک نیمکت خالی، چشم چرخاندم. مهم نبود که تقویم می‌گفت ما در دل آذر ماه هستیم؛ سابقه نشان داده بود که خورشید تهران، هیچ وقت رام اصول و قوائد جغرافیایی نمی‌شود.
ابرو در هم کشیدم و کنار دختربچه‌ای با موها

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!