ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت چهل و چهارم :
نفسم را کلافه، به بیرون فوت کردم. راهم را کشیدم و از او دور شدم. برای اینکه گفتوگویم با سروان جدید، به بدیِ سروان قبلی پیش نرود، یک قهوه از ماشین قهوهساز گرفتم. وارد حیاط شدم و دنبال یک نیمکت خالی، چشم چرخاندم. مهم نبود که تقویم میگفت ما در دل آذر ماه هستیم؛ سابقه نشان داده بود که خورشید تهران، هیچ وقت رام اصول و قوائد جغرافیایی نمیشود.
ابرو در هم کشیدم و کنار دختربچهای با موها
لطفا صبر کنید...
