ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت چهل و سوم :
صدایم آنقدر آرام بود که انگار دوست نداشتم کسی آن را بشنود، احساس حقارت بدجور داشت به تنم چاقو میکشید. نمیدانستم این عشق بود یا نفرت؛ که اینطور قلبم را وادار به تپش میکرد.
- بهشون گفتم میای خواستگاریم، گفتم عماد پسر خوبیه مامان، به بابا بگو که میاد. منِ احمق... منِ کودن... داشتم زیر دست و پاش جون میدادم و بازم ازت دفاع کردم.
اشکهایم حالا آنقدر زیاد شده بودند که نتوانم مخفیشان
لطفا صبر کنید...
