پارت چهل و سوم :

صدایم آنقدر آرام بود که انگار دوست نداشتم کسی آن را بشنود، احساس حقارت بدجور داشت به تنم چاقو می‌کشید. نمی‌دانستم این عشق بود یا نفرت؛ که اینطور قلبم را وادار به تپش می‌کرد.
- بهشون گفتم میای خواستگاریم، گفتم عماد پسر خوبیه مامان، به بابا بگو که میاد. منِ احمق... منِ کودن... داشتم زیر دست و پاش جون می‌دادم و بازم ازت دفاع کردم.
اشک‌هایم حالا آنقدر زیاد شده بودند که نتوانم مخفیشان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!