بالانس به قلم معصومه ابدالی
پارت بیست و نهم :
حافظ ماند و نوا رفت. نخِ گردنبندِ عشق میانشان پاره شد و بیست مهرهای که هرکدام حاملِ یک سال بودند سقوط کردند. حافظ هم سقوط کرده بود. خودش هم میدانست؛ تاوانی که با نوا پس میداد یعنی همان تهِ خطِ جهنمی که فهمیده بود دیر یا زود در آغوشِ شعلههایش خاکسترش میکرد. این سقوط کردهای که خودش هم باور کرده سقوطش را، میدانست برخاستنی دوباره با دست و پایی شکسته ممکن نبود، پس فقط باید تا گر گرف
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه ابدالی | نویسنده رمان
به عشق خودت🥺🤍
۹ ساعت پیشمهدیه
0اوج عجیبی بود این پارتا، حالا برزین همه چیو میدونه، حافظ از طرفی عذاب وجدان داره و از طرف دیگه نوا رو باخته، نوا هم که تو بدترین موقعیت اونو دیده؛ اینکه ازین به بعد چه اتفاقاتی میفته ترسناکه، انگار آروم رفتیم قله و حالا یهو قراره ترمز ببریم، صدای مغزم: سروران عزیزی که در اعمال خاکسپاری یاری دادن🍃
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
آخ آخ من تازه دارم قولنج میشکنم که از اینجا به بعد رمان خوندن داره😎😂❤️🔥
۹ ساعت پیشمهدیه
0هرچی از عشقم به بالانس بگم کمه😭✨ ترکیب یه ایده دیوونه کننده با نویسنده ای که کارشو بلده و جنایی نویسیش انقد تمیزه و عاشقانه هاش با قلب بازی میکنه، ترکیبیه که آدمو به این قلم و رمان معتاد میکنه😭✨
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
از نظرت همینجوری اکلیل بود که پاشید تو صورتم، غش کردم😭🤍✨
۹ ساعت پیشمهدیه
0واقعا نیازمند پارت بیشترمم😭 دلم میخواد زودتر ببینم چی میشه و نوا میره نمیره حافظ چیکار میکنه چه حالی میشه وقتی نوا نباشه، امیدوارم واقعا سیا اینکارو بکنه ببرتش جایی که حافظ ندونه تا من یکم بیشتر درد کشیدن حافظ و ببینم😭😂 بم خرده نگیر حال امشب نوا بد حالمو خراب کردد، اشکاش.. اون هق بلندش💔
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
نه واقعا حق داری؛ حافظ بدونِ نوا؟ یه پدیدهی وحشتناکیه که به زودی بهش میرسیم🍃💔
۹ ساعت پیشمهدیه
0خداییش ولی من موندم.. وسط خوندن پارت یهو گم میشم تو بازی کلمات و قشنگی قلم، نمیدونم فکر کنم به حال نوا و باهاش زار بزنم یا بشینم به کیف کردن از این طرز نوشتن خاص که ببین.. مثل آهنربا میکشونه تو داستان، به خودم میام میبینم انگار همونجا کنار نوام و دارم واضح حالشو میبینم، انقد که کلمات میشینن تو قلب✨
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
قشنگِ خوشانرژیِ منی تو😭🤍
۹ ساعت پیشمهدیه
0حالا پریاخانم کیهه؟ جدیده یا همونه که بعد خیانت دوس دختر قبلی باهاش شماره رد و بدل کرد؟😂 از اونجایی که سیاوش هرروز خورشید و با یه شخص جدید میبینه واقعا نمیدونم این پریا همونه یا باز اونم لابد بش خیانت کرده و این دوس دختر جدیده😂🍃
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
نه همون قبلیهست که با حافظ تو آتلیه درموردش حرف میزد😂 فعلا خوب دووم آورده😂
۹ ساعت پیشمهدیه
0بله دوستان.. سهم ما ازین دنیا یدونه سیاوشم نبود🤝🏻💔 یه رگ غیرت مثل تو رامین داشت ما الان وضعمون این بود؟ حافظ الان همچین بود؟ رامین جا داره به توام فحش بدم🍃
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
در رابطه با رامین خیلی بجا بود واقعا🤝🍃
۹ ساعت پیشمهدیه
0نوا الان اینجوریه که هم به حافظ میاد، هم سیا، هم برزین😂🔥
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
به طرز عجیبی موافقم😂💅
۹ ساعت پیشمهدیه
0کاش یکی میومد نیش باز منو سر جاییکه نوا زنگ زد سیا جمع کنه🙄😂 واقعا خودشونو نمیدونم.. ولی من دیگه نمیتونم به چشم رفیق نگاهشون کنم🙄😂 یکم زیادی و بطرز عجیب و باورنکردنی به هم میان انگار🙄😂✨
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
چرا حدس میزدم؟😂 رفاقتیه عشقم، سیاوش دوستدختر داره🙄😂
۹ ساعت پیشمهدیه
0میخواد بره جایی که حافظ پیداش نکنهه؟ اینکه تو تنهایی چه فکرایی از سرش میگذره برام ترسناکهه، واقعا هم این اتفاقی که براش افتاد خیلی سنگینه، هم نمیشه پیش بینی کرد چی قراره پیش بیاد، اصن غیرقابل پیش بینی بودنه تو خونشونه میدونی🙄 همین برزین.. یهو چطوری حافظ و گیر انداخت🙄😂🔥 منظوریم ندارم🙄😂
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
مطمئنی بیمنظوره؟🙄😂💅
۹ ساعت پیشمهدیه
0بگردم.. واقعا حق داره نتونه لوش بده، اونم همین امشبی که قضیه رو فهمیده، این حال واقعا نابوده، هی تردید، غصه، ناباوری، درد و حس بیچارگی، نوا دیگه اون نوای سابق نمیشه، اونهمه خنده ها و غیرتش پر، انقد بهم ریخته و داغونه که.. واقعا نمیتونم خودمو کنترل کنم باید دستامو تو حلق حافظ فرو کنمم🍃🍃
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
حیف نمیتونم بگم حق نداری😂
۹ ساعت پیشمهدیه
0ینی دستت درد نکنه حافظ، یجورایی با اون محبت شدیدی که رامین به نوا داره😒 حافظ یه تنه تموم خانوادش بود، همه کسی که تو این دنیا داشت از بیست سال پیش تا الان، بچه انگار کل خانوادشو دوباره از دست داد، من منصرف شدم حافظ.. بنظرم برای تخلیه حرصمم که شده باید یه لیست فحش آماده کنمم😒
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
این خیلی تلخ بود؛ نوا با از دست دادنِ حافظ دوباره خانوادهاش رو از دست داد💔
۹ ساعت پیشمهدیه
0خط به خط دلم میخواست با نوا گریه کنم واقعا، وای خیلی سخته.. بیست سال عشق و باور تو یه شب همش دود بشه بره هوا انگار تموم زندگیش رو خواب بوده تازه بیدار شده، چه بلایی بود آخه.. همه چیو از چشم حافظ میبینم، حیف این عشق نبود؟ با چه انتقام اشتباهی کشوندیش به اینجا؟ حالا پشیمونی؟ سرتو بکوب تو دیوار🤝🏻
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
نوا واقعا گناه داره؛ باورِ یه عمرش رو یه شب تماماً شکست💔
۹ ساعت پیشمهدیه
0البته خب میدونی من درسته خون به دلم شد برای نوا ولی هنوزم خیلی از پارت قبلی راضیم که نوا بالاخره این روی حافظ و هم دید، بهرحال خیلیم دیر نشده بنظرم میتونه بعد از گذروندن این دوره یه گوشه چشمی نظر بندازه به برزین🙄😂🔥 البته اگه زودتر از اون سیا مخشو نزنه از اونجایی که بنظرم دارن به هم میان🙄😂✨
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
عشقم توام از آبِ گِلآلود ماهی میگیری این وسط😂🍃
۹ ساعت پیشمهدیه
0ای حافظ.. چی بگم بهت حافظ.. خودتم میدونی حقته هرچی فحش تو عالمه ردیف کنم برات ولی چه فایده؟ کار یجوری از کار گذشته که با هیچ فحشی قرار نیست جبران شه، ببین چه حالی برای نوا ساختی، لامصب دست این دختر رو میگرفتی میرفتی سراغ زندگیت، با این انتقام خودت رو کشوندی به نابودی این وسط هرچی درد بود دادی نوا..
۲۰ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
یه انتقامِ اشتباه چطور زندگیشون رو تباه کرد ها!
۹ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

مهدیه
0ولی من بازم پارت میخوامم😭