اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و شصت و نهم :
نگاهش به تصویر فریبا و رادین بود اما ذهنش همچنان پیش جملهی زهرآلود پارسا که گفته بود «تو خودت حالت بد نمیشه وقتی میبینی دل شوهرت هنوز پیش ناهیده؟... » چیزی توی دلش جوشید و تا گلو بالا آمد. انگار واقعا دلش آشوب شده بود. سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و پلکهایش را برای چند ثانیه روی هم گذاشت. باز انگار مایعی داغ و لزج مری و حلقش را سوزاند و عاقبت تاب نیاورد. با عجله خودش را به سرویس رساند و سر
لطفا صبر کنید...

شادان
0واای پارسا ..چرا نمیتونم خوش بین باشم که ربطی به اون نداره؟ 😅😅