زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و بیست و پنجم :
در عالم خیال حواسش نبود که دقایقی همانجا خشکش زده و به زوج مقابلش خیره مینگرد، حتی متوجهی سرمای هوا هم نبود. در آنسو، امیرعلی وقتی که میخواست درب سمت راننده را برای خودش باز کند متوجهی سنگینی نگاهی شد. سر برگرداند. صورتش رنگ باخت، نفسش در سینه برای ثانیهای پکید. انتظار دیدنش را نمیکشید. سیمای دلربایش را از نظر گذراند، آب زیر پوستش رفته بود و در مقایسه با آن شب عروسی فرق ز
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...