پارت دویست و بیست و پنجم :

در عالم خیال حواسش نبود که دقایقی همان‌جا خشکش زده و به زوج مقابلش خیره می‌نگرد، حتی متوجه‌ی سرمای هوا هم نبود. در آن‌سو، امیرعلی وقتی که می‌خواست درب سمت راننده را برای خودش باز کند متوجه‌ی سنگینی نگاهی شد. سر برگرداند. صورتش رنگ باخت، نفسش در سینه‌ برای ثانیه‌ای پکید. انتظار دیدنش را نمی‌کشید. سیمای دلربایش را از نظر گذراند، آب زیر پوستش رفته‌ بود و در مقایسه با آن شب عروسی فرق ز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس لیلا جان خدا قوت زود به زود به سر بزن بانو.داشت یادم می رفت داستان چی بود🤎🤎

    ۷ روز پیش
  • سعادت

    0

    پس أمیر علی مزدوج شد

    ۳ هفته پیش
  • هستی

    1

    ممنون و سپاس بانو خیلی قشنگ بود اگر امکان داره زودتر پارت گذاری کنید که بی صبرانه منتظریم

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    1

    عالی بودممنون 🙏👌👏

    ۳ هفته پیش
کپی شد!