زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و بیست و ششم :
به سمت درب رفت و کت ضخیم خاکستریاش را از چوبلباسی آویزان رویش برداشت. در حینی که آرام برمیگشت، جعبهی چوبی را از داخل جیب کتش خارج کرد و درب قلبیشکلش را گشود. برق گوشوارهها لبخند کجی بر لبش نشاند. ماهبانو که در حال آرایش بود، وقتی یک جفت ماه طلایی کنار گوشهایش قرار گرفتند، تکان خفیفی خورد و شت رژگونه بین انگشتانش شل شد.
- این چیه؟
حسام اخم شیرینی کرد و با انگشت اشاره و سب
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت لیلا جون عالی بود قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞