رس به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد و چهارم :
تن همه تکان خورد و دوتا پرستار آمدند و یکدفعه خواهر علیرام
جیغ کشید و غش کرد. رضا گفت: یاابوالفضل!
رامونای بیحال چشمانش را باز کرد و نگاه اشکیاش را بالا
کشید. دید سینه ی علیرام بالا و پایین میرود. پلکهایش باز شد و نگاه کرد. مادر علیرام
صدا زد: دکتر! آقای دکتر! یکی به دادم برسه. بچهام زنده ست! بچهام نفس میکشه.
و دوباره پرستارانی بودند که به این سو می
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
مونس8
1من خیلی زیاد رمان خوندم چندسالی میشه ولی این رمان نبود خود زندگی واقعی بود
۱ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت عزیزم شما رو در آتوسا می بینمتون 😍
۱ هفته پیشمبینا
1خانم مهاجر آدم ترسناکی هستیا. چه طوری میری توی بوتیک بعد یهو غیب میشی😭😂
۲ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اینا همه تهمت و شایعه ست😔😂
۲ هفته پیشطرفدار
2خیلی قشنگ بود اما اگه میشود بقییه بچ ها هم زنده میشودن بهتر هم میشود گناه داشتن ک زنده نمودن چقدر امید داشتن ب زنده موندن 😭🖤💔
۲ هفته پیشAyda
0خیلی زیباست خوشحالم که همه چی داره خوب میشه💖
۳ هفته پیشJolia
7اون خانم چادری شما بودی خانم مهاجر؟چقدد قشنگ که خودت رو تو رمانت آوردی 🥺🥺😭❤️ کاش پارت پایانی هم همین امشب میذاشتی 🥲
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
تو همه کتابها هستم. امضای کاریه🥰
۳ هفته پیشJolia
0خیلی کار قشنگ و یونیکیه ، واقعا تحسینتون میکنم هم برا نگرش خلاقانه و هم نوشتنش متنهای صمیمانه ، خیلی با رمانهاتون ارتباط برقرار میکنم و نظرم رو جلب میکنن، مانا باشید و ممنون بابت لحظات قشنگی که برای ما و کاراکترا می سازین🫶🏻🫂❤️🥺💋💋
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😎💕مخلصم
۳ هفته پیشپگاه
0ممنون آرزو جان خدا قوت عالی بود
۳ هفته پیشراحیل
0کاش جلددوم سدناوبچهامیبودن وباهم دوست میشدن خیلی حیف شد کاش بیشترادامه داشت . سدناییلل نرو
۳ هفته پیشکیمیا
3😂😂 معلوم بود ی جایی از لج هم دمار از روزگار هم درمیارن. امیدوارم ساسان و مهرشاد و ترانه و ارکیده مورد لطف قرار بگیرن. بحح نویسنده هم که اومد به صحنه
۳ هفته پیشطوفان
0اون خانوم چادری سدنا بوده اره.. اخه یه پارت دیگه مونده تمومشه چیکار کنم هوم 🖤😭🖤😭
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
سدنا چادر سرش بود اخه😂 نویسنده بود
۳ هفته پیشدختر شهریور
1من چندین ساله که انواع رمان رو از نویسنده های متفاوتی میخونم،ولی آرزو جون شما یه جوری قلمت خفنه که واقعا نظیرش رو کم دیدم،جوری توی داستان هات احساس نهفته هست،که تک تک لحظاتش رو با بند بند وجودم حس میکنم و تمامی احساسات و اتفاقاتی که برای شخصیت رمان میوفته رو جوری حس میکنم که انگار اون شخصیت منم🥹❤️✨
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت عسلم
۳ هفته پیشنیلوفر آبی
0بینظیره ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت
۳ هفته پیشمیم
1خیلی خوشحال شدم تو این مدت که اینا نبودن شراره به سزای کارای پلیدش رسید،علیرام شانس آورد پشیمون شد وگرنه الان با شراره بی آبرو می شد دیگه گناهشم بماند
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
شانس نبود. انتخاب درست کرد🤧
۳ هفته پیشمیم
4خیلی قشنگ اومدین تو رمان،و یادآوری حرفای سدنا،خیلی جالب بود،یجور مشکلات دنیارو به مسخره می گرفت آدم خجالت می کشید بخاطر اینا از پا افتاده 😁
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
مامور عذاب ژذابی بود😂
۳ هفته پیشFatemeh
1اصلا مگه مهرشاد و ترانه هم و دوست نداشتن؟! خب یعنی چی که پس مردن؟!😭😭 انقدر با امید و ارزو داشتن معما رو حل میکردن اینطوری که پایانش خوش نیست..
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مری
0وای این دو پرنده ی عاشق بهم رسیدن 😍😍😇🥲