رس به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد و سوم :
ـ رضا بذار برم.
ـ نمیشه. کجا میخوای بری؟ تازه بهوش اومدی. خطرناکه.
رامین مقابلش علم شد و گفت: نباید از جات حرکت کنی. دستشویی داری؟
رامونا او را هم کنار زد و دو برادر به دنبالش آمدند و دو طرفش ایستادند تا مواظب باشند او نیفتد. و رامونا چشمانش دنبال پرستارانی رفت که میدویدند. پابرهنه با لباس بیمارستان جلو رفت. رضا و رامین از پیاش رفتند. به سوی تخت سی و سه رفت و قلبش ریخت. خو
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
کیمیا
1نهه 😭😭 جاشون تا ابد خالی میمونه علیرام هدیه ی خدا بود به رامونا . خدا بخشنده ست زندگی رو به رامونا بخشید
۳ هفته پیشJolia
0به نظرم پارت بعد پارت پایانیه
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
پارت ۸۵ پایان رمانع
۳ هفته پیشJolia
0عهه، مرسی🥺🫰🏻🫰🏻
۳ هفته پیشآتاناز
0یعنی فقط دو تا پارت دیگه مونده 😭😭
۳ هفته پیشالناز 🌼
0کاش فریادش بره به عرش برسه کاش خدا به احترام عشقش علیرامم برگرده😔😔😢😢💔💔
۳ هفته پیشآتاناز
1چرا من بیشتر از همه دلم برای ساسان میسوزه 😭😭
۳ هفته پیشنازنین
0من که میدونم خانم مهاجر رمان با پایان تلخ نمینویسه
۳ هفته پیشAyda
0به نظرم علیرغم زنده میشه و در آخر با رامونا خوشبخت میشن
۳ هفته پیشرومینا
2آرزو چطور دلت میاد اشکمونو دربیاری..🥺
۳ هفته پیشپری
1چرا همه اشون باهم رفتن، آرزو تروخداا یه کاری کن برگردن 😭😭
۳ هفته پیشنیلوفر آبی
1😭😭چقدر متاسف شدم براشون ای کاش خدا رحمتش شامل حالشان میکرد ممنون خیلی عالی بود واقعا خدا قوت سلامت باشید در پناه خداوند
۳ هفته پیشاژدهای سرخ
2هر چقدر بیشتر سوار قطار اشتباهی بشی، بلیط برگشتت گرون تر میشه. مرسی آرزو 🌼
۳ هفته پیشYegane
1خانوم مهاجر واقعا فوق العاده می نویسید و من با جونو دل این رمان رو دنبال میکنم حالا گاهی وایمیستم چند پارت بیاد باهم بخونم گاهی دیرتر از ساعت قرار گرفتنش میخونم ولی واقعا دنبالش میکنم و بنظرم که خیلی خفنه واقعا خسته نباشید و بی صبرانه منتظر پارت آخرم
۳ هفته پیشYegane
1اینم بگم، بنظرم، خیلی هم رمان آموزنده ای هستش، جز حالا عاشقانه اش که، من واقعا هر ژانری میخونم، این عاشقانه باید توش باشه..هم عاشقانه هاشون کیوته، همم اموزنده هست دیگه، ادم وقتی یه همچین چیز هایی میخونی، واقعا میفهمی حتی فکر کردن به چنین چیزی هم اشتباهه و باید ادامه داد، درکل که واقعا خسته نباشید.
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💕😍❤️
۳ هفته پیشاسرا
0چقدرسخته همه باهم فوت کرده اند🙏
۳ هفته پیشZ.k
0اخی برای دل رامونا😞 بازهم که داره رنج میکشه بادیدن این همه دوست از دست رفته و علیرام عزیزش. اما دیگه به قول معروف آهن آب دیده شده و باید همه رو تحمل کنه تا به کمال و رشد برسه.
۳ هفته پیشسهیل۳۰
2با چه صحنه های دردناکی بعد از بهوش اومدنش مواجه شد😭😭 واقعا اشکمونو دراوردید🥺🥺
۳ هفته پیشدختر صحرا
2وای خدای من ..خیلی سخته
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

گلاره
0من نمیرم برا دل رامونا🥺😭