پارت هشتاد و دوم :

رامین و رضا و مادرش عقب‌تر ایستاده بودند. رضا و مادر بلند بلند گریه می‌کردند. دکتر داشت به رامونا شوک می‌داد تا احیا شود. رضا خودش را می‌زد و بلند گریه می‌کرد. رامونا حتی تصورش را هم نمی‌کرد رضایی که همیشه خیال می‌کرد بی‌احساس است، این‌قدر به خاطر مرگ او ناراحت شود و برایش عزیز باشد.

مادر هق می‌زد. رامین اما در خلوت خودش ساکت بغ کرده بود. حتی رامین! رامونا چون روح بود و آگاهی ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    0

    خیلی قشنگ بود، راست میگن که هروقت خدارو از ته دلت صدا بزنی دستت و میگیره😭🤍خسته نباشی آرزوجان و اینکه امیدوارم لطف خدا شامل بچه ها هم بشه و اونا هم برگردن

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💖🌹❤️

    ۲ ماه پیش
  • Jolia

    0

    از همین الان دلم براشون تنگ میشه😭😭❤️ باوجود اینکه هعی میخواستم بدونم تهش چی میشه ولی الان دوست ندارم تموم بشه و نمیدونم چجوری از شخصیت ها دل بکنم🥺🥺🫂

    ۲ ماه پیش
  • رومینا

    0

    به به بالاخره انگاری همه چی داره ختم به خیر میشه🤲

    ۲ ماه پیش
  • Sky

    1

    چقد این پارت ب دلم نشست🤍 امیدوارم همه بچه برگردن..

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    😭😭خیلی خوشحالم برگشت امیدوارم بقیه هم برگردند تشکر فراوان بخاطر رمان زیباتون خسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • Zeynab

    0

    خدا کنه همشون برگردن مطمئنا همشون ارزش زندگی و درک کردن

    ۲ ماه پیش
  • اَسماء

    0

    چقدر قشنگ نا امید نشدن از خدا رو نشون دادی حتی اگه همه برنگردن بازم امید هست به ببخششون در اون دنیا ممنون بابت رمان قشنگت

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💕

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    0

    آرزوی قشنگم نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم دیدمو درمورد خدا وزندگی بدجور تغییردادی😭هیچ وقت اینجوری به وجود خدا وعظمتش فکرنکرده بودم

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم❤️

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    1

    ای جان ممنون ممنونم.درسته پایان تمام داستان ها نباید قشنگ وشیرین باشه ولی قلب ما با این اتفاقات که، امروزه داره میفته، کشش غم رو نداره.خوشحالم که پایان قشنگی براش نوشتین و حالمون رو خوب کردین. دوستا رامونا و علیرام هم به دنیا برمیگردن ؟😉اره فکر کنم🥰

    ۲ ماه پیش
  • Z.k

    3

    خیلی زیبا بود همیشه میگن وقتی از ته دلت خدا رو صدا بزنی حتما جوابت رو میده ،🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😭❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    خداروشکر، خداروشکر که همه شون برگشتن😍😭❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    2

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    2

    واقعا رمان رس، حرف نداره❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    2

    چه پارتی بود.. شاهکار بود❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    بانو جانم، بهترینی❤️ ممنونم که رامونا برگشت.. بچه ها همه دارن برمی گردن😭😭😍😍❤️❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️