رس به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد و یک :
جوری هق هق میزد که دل سنگ هم به حالش آب میشد. حتی سدنایی که همیشه به او متلک میگفت و باتمسخر سرزنشش میکرد، بالای سرش ایستاده بود و با ترحم نگاهش میکرد. رامونا سرش را بلند کرد و با چشمان خیس و خونی او را نگریست. سدنا به آرامی گفت:
ـ خودکشی ناگهانی اتفاق نمیفته. ذره ذره اتفاقات روی هم جمع میشه. مثل پشمها که ذره ذره جمع میشن و تبدیل به یک قالی میشن. میدونی؟ حکایت تو حکایت
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
هیلدا
0برمیگره به زندگیه
۲ ماه پیشریحانه
0این رمان عاالیه
۲ ماه پیشمریم
0به نظرم روحش سرگردون میمونه😂
۲ ماه پیشکیمیا
1من واقعا نمیدونم . برگردن و از نو شروع کنن یجوری میشه انگار بچه بازی بوده و خواب بوده. برنگردن هم میرن جهنم همه و هر روز هر لحظه میشه تکرار عذاب . من میخوام برگردن و قشنگ تموم بشه .
۲ ماه پیشبنده ی خدا
0برمیگرده خدا خیلی مهربونه
۳ ماه پیشگلی
0به نظرم برمیگرده به این دنیا
۳ ماه پیشپری
0خیلی پارت قشنگی بود خیلی، ولی احساس می کنم برمیگردن همه اشون چونکه خدا بخشنده اس اونارو میبخشه 🤍
۳ ماه پیشبهار
0برمیگرده و جای همه ی دوستاش و علیرام زندگی میکنه.همونجور که به همه قول داد
۳ ماه پیشSoraya
0خستە نباشی ارزو خانم عالی بود 🫀🫶🏻
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💖❤️✨
۳ ماه پیشرقیه
0یعنی علیرام برنمیگرده من خیلب زوج علیرام و رامونا رو دوس داشتم🥲
۳ ماه پیشراحیل
0کسانی مث رامونا جاشون همون جهنمه .
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
من و شما خدا نیستیم که برای سرنوشت بنده ها حکم صادر کنیم🌹خداوند ارحم الراحمینه. و اگر قرار بود خداوند اینطور فکر بکنه هیچکس به بهشت نمیرفت.
۳ ماه پیشطوفان
0مامی سدنا مرسی ممنونم که اینقدر راهنمایی میکنی ❤️🌑🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑
۳ ماه پیشAyda
0خیلی رمان جالبیه به نظرم هرکسی نیاز داره این داستانو بخونه امیدوارم سر راه کسایی که قصد خودکشی دارن هم قرار بگیره ممنون بابت رمان جذابت
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💕💕
۳ ماه پیشنیلوفر آبی
1😪😪واقعا بغض کردم اشکم در اومد امیدوارم هیچکس به فکر همچین کاری نیافته بدونه *** واخر فقط خداست توکل نامید فقط به خدا نه به بنده ش وشیطان ممنون خسته نباشید
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

گلاره
0خدا بخشندس. پایان رمان هم که خوشه دیگه نه؟