پارت هشتاد و یک :

جوری هق هق می‌زد که دل سنگ هم به حالش آب می‌شد. حتی سدنایی که همیشه به او متلک می‌گفت و باتمسخر سرزنشش می‌کرد، بالای سرش ایستاده بود و با ترحم نگاهش می‌کرد. رامونا سرش را بلند کرد و با چشمان خیس و خونی او را نگریست. سدنا به آرامی گفت:

ـ خودکشی ناگهانی اتفاق نمیفته. ذره ذره اتفاقات روی هم جمع می‌شه. مثل پشم‌ها که ذره ذره جمع می‌شن و تبدیل به یک قالی می‌شن. می‌دونی؟ حکایت تو حکایت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    0

    خیلی پارت قشنگی بود خیلی، ولی احساس می کنم برمیگردن همه اشون چونکه خدا بخشنده اس اونارو میبخشه 🤍

    ۹ ساعت پیش
  • بهار

    0

    برمیگرده و جای همه ی دوستاش و علیرام زندگی میکنه.همونجور که به همه قول داد

    ۱۰ ساعت پیش
  • Soraya

    0

    خستە نباشی ارزو خانم عالی بود 🫀🫶🏻

    ۱۱ ساعت پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💖❤️✨

    ۱۱ ساعت پیش
  • رقیه

    0

    یعنی علیرام برنمیگرده من خیلب زوج علیرام و رامونا رو دوس داشتم🥲

    ۲۲ ساعت پیش
  • راحیل

    0

    کسانی مث رامونا جاشون همون جهنمه .

    دیروز
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    من و شما خدا نیستیم که برای سرنوشت بنده ها حکم صادر کنیم🌹خداوند ارحم الراحمینه. و اگر قرار بود خداوند اینطور فکر بکنه هیچکس به بهشت نمیرفت.

    ۲۴ ساعت پیش
  • طوفان

    0

    مامی سدنا مرسی ممنونم که اینقدر راهنمایی میکنی ❤️🌑🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑❤️🌑

    دیروز
  • Ayda

    0

    خیلی رمان جالبیه به نظرم هرکسی نیاز داره این داستانو بخونه امیدوارم سر راه کسایی که قصد خودکشی دارن هم قرار بگیره ممنون بابت رمان جذابت

    دیروز
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💕💕

    دیروز
  • نیلوفر آبی

    1

    😪😪واقعا بغض کردم اشکم در اومد امیدوارم هیچکس به فکر همچین کاری نیافته بدونه *** واخر فقط خداست توکل نامید فقط به خدا نه به بنده ش وشیطان ممنون خسته نباشید

    ۲ روز پیش
  • آتاناز

    1

    واقعا چرا ما آدما بعضی وقتا خدا رو فراموش می کنیم و انتظار داریم دیگران کمکمون کنن وقتی هم از اونا نا امید میشیم دست به کار احمقانه ای مثل خود کشی می زنیم خدا خودش بهترین دوست و همراه آدمه که در هر شرایطی هم کمکمون می کنه خدا خودش ارحم الراحمین خدایا خودت به همه کمک کن

    ۲ روز پیش
  • پگاه

    1

    خدا کنه برگرده

    ۲ روز پیش
  • دخترک شهریوری

    3

    حس میکنم رامونا برمیگرده ولی علیرام یا خیلی دیر برمیگرده ، یا به یه شکل دیگه و درغالب یه آدم دیگه ای برمیگرده و از اول باهم آشنا میشن و رامونا حس کنه اون شخص علیرامه..

    ۲ روز پیش
  • مریم. ن

    4

    عجب! عالی بودافرین به این همه استعداد 👏

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فدات💕

    ۲ روز پیش
  • فرشته

    6

    بی نهایت ممنونم بانو جانم بابت خلق این رمان شاهکار که آموزنده هست و با خوندنش نه تنها هرگز به خودکشی فکر هم نمی کنی، بلکه به خدا نزدیک میشی و زندگی رو از زاویه دیگه نگاه می کنی.. رمانی که می تونه تغییرت بده تا خوشبختی رو توی زندگی بفهمی و بهت میگه فقط به خدا تکیه کن و دل ببند و امید داشته باش❤️

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ❤️💕💖🌹

    ۲ روز پیش
  • Fatemeh

    1

    به عنوان یک نویسنده کوچک، باید بگم نوشتن این پارت انرژی خییلی زیادی میخواد، حس می کنم به شدت با روح روان نویسنده بازی کرده واقعا نوشتنش یه دست مریزاد میخواد باریکلا ارزو جون، پایدار باشی👏🌸

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فدات عزیزم

    ۲ روز پیش
  • زیبا

    1

    برمیگرده، خدا بخشنده اس، توبه ی واقعی رو میپذیره🥹

    ۲ روز پیش
کپی شد!