شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و هفتم :
دست ساره را کشید و از آشپزخانه بیرون برد. داخل یکی از اتاقها را رفتند و در را کوبیدند. اشکم پایین افتاد. فاحشه؟ خراب؟
مگر چه کار کرده بودم که لایق همچین لقبهایی شده بودم؟ مگر زندگی چند نفر را خراب کردم؟ به کدام مرد متاهل و غیر متاهل، نگاه ناپاک کردم؟ من که همیشه لباس گشاد میپوشیدم. در راهِ بیرون اخم میکردم. با مردهای غریبه دمخور نمیشدم. حتی بعد از طلاق تا قبل ازدواج با یاسر
لطفا صبر کنید...

فریده
0اینهمه بلبشو به پا شد از باباب یاسر خبری نشد!! تازه هنوز گزارش رفتار ایشون مونده