پارت سیزده :

تصویر وسایل آیسان جلوی چشم‌هایش چرخید و در نهایت باز هم هوس سر زدن به انباری، پررنگ‌ترین درخواست ذهنش بود. یادش نمی‌آمد تمام این دو سال، یک بار هم به آن‌جا سرک کشیده باشد. همیشه عطا با بزرگ‌نمایی و به قصد آزار الناز، حرف از موش‌های بزرگ داخل انباری می‌زد و همین مسئله هم باعث شده بود او هرگز هوس سرک کشیدن به آن نقطه را نکند. اما حالا با تمام وجودش می‌خواست سری به آن‌جا بزند و شانسش را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    عاشق این رمانم😍😍❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از نظرات قشنگت😍

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    کاشکی توی دفترچه، چیزهای مهم تری هم پیدا کنه😍❤️ به احتمال زیاد هنوز توی انباری چیزهای مهم دیگه ای هم هست😍 وای خدای من، چه قدر دلم می خواد زودتر گذشته ی الناز رو بدونم.. فکر کنم من از خودش بیشتر مشتاق ترم😂😉❤️

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    بریم جلوتر ببینیم چی در انتظارشه😎😁

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    جذاب و دلبر مثل همیشه😍❤️ خیلی ممنونم بانو جانم❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیز دلی شما💜💜

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️