پارت چهارده :

ردپای عطا در تک‌تک لحظات زندگی‌اش به چشم می‌خورد. آب دهانش را قورت داد و سوال تکراری تمام دو سال گذشته‌ی ذهنش، باز هم سرکی به افکارش کشید. واقعا تا آن سن، کسی در زندگی‌اش نبود؟
با خودش عهد کرد این بار جدی‌تر از قبل این سوال را از عطا بپرسد و تا وقتی به جواب درستی نرسیده، دست از سرش برندارد.
«غیرتی باشه اما وحشی نه! مثلا رژمو خودش کمرنگ کنه و موهامو بده زیر شال اما زور نگه!»
این

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    شاهکاری که دل می بره❤️ جذاب و بی نظیر و فوق العاده دوست داشتنی❤️

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از نظرت عزیز دلم💜💜

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    خداکنه زودتر همه چیز رو به یاد بیاری الناز! چه قدر گناه داره الناز.. چرا کسی چیزی بهش نمیگه خب🥺💔 به نظر من بی خبری بدتر از دونستن هر حقیقتیه!

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    دقیقا بی‌خبری از همه چی بدتره🥺😢

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    وای خدا.. مُردم از خنده😂😂 از دست عطا😂😂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️