ال پیانو به قلم مهتاب جهان فر
پارت سوم :
صدای «الی» گفتن کسی در سرش پیچید و بعد از آن، انگار خودش بود که برعکس همیشه، با شنیدن این صدا بلند بلند میخندید! قدمی عقب رفت و با احساس چیزی پشت پاهایش، همانجا روی سکویی مقابل پل نشست. حالا تمام نمای باشکوه پل مقابل چشمهایش بود اما پردهی باریکی از اشک، دیدش را تار میکرد. صدایش هم بغضدار و خش گرفته بود.
_ اینجا...
عطا روی پا مقابلش نشست. نگاهش پر بود از نگرانی و اضطراب.
_ قبلا خیلی دوست داشتی اینجا رو. هروقت میومدی حالت خوب میشد. فکر کردم شاید الانم...
سرش را پایین آورد و نگاه از سازهی عظیم مقابلش گرفت.
_ با کی میومدم؟
اخمهای عطا درهم رفت و نگرانی از صورتش رخت بست.
_ با هم میومدیم همیشه! اگه با کس دیگهای هم اومده باشی، من خبر ندارم!
خواست از جا بلند شود که دست الناز دور مچش حلقه شد.
_ عطا...؟
در مقابل لحن پر از التماس او، همیشه ضعیف بود. خودش هم دلش برای این دختر خون بود اما خوب میدانست که یادآوری آن بخش از گذشته، اصلا به نفعش نیست! نگاهش را به صورت درهم و پر از بغض الناز دوخت و منتظر شنیدن شد.
_ من خسته شدم از کابوس دیدن... همهی هویتم زیر سواله اما شماهایی که دم از خونواده بودن برام میزنین، حتی حاضر نیستین به سوالام جواب بدین! همهتون دارین یه بخشی از زندگی منو ازم پنهون میکنین! تا حرف از گذشته میشه از بچگیام میگین! عطا من خستهم از ترسی که حتی دلیلشو یادم نمیاد! خستهم از این که دلتنگی دست از سرم برنمیداره اما حتی نمیدونم دلم برای چی یا کی تنگه! من نمیدونم جای این خلا بزرگ توی زندگیمو با چی باید پر کنم...
عطا کلافه چنگی میان موهایش کشید و دوباره مقابل او روی پاهایش نشست.
_ الناز... چیزی که پدر و مادرت تصمیم گرفتن بهت نگن، از من توقع نداشته باش برات تعریف کنم!
قطرهای از چشمش چکید و ناامید زمزمه کرد:
_ ازت متنفرم...
عطا اما به جای ناراحت شدن، به خنده افتاد.
_ منم ازت متنفرم دخترهی زشت! ولی میخوام یه راه حل بهت بدم که از شر اون همه تنهایی و بیکاری خلاص بشی.
_ چی؟
تردید داشت اما دل را به دریا زد و با کمی پس و پیش کردن حرفهایش، بالاخره گفت:
_ برو سراغ موسیقی. یه جا رو خودت پیدا کن بریم ثبت نام کنیم.
ثانیهای مکث کرد و بعد با تاکید ادامه داد.
_ برو گیتار یاد بگیر. موسیقی حال و هواتو عوض میکنه. قبلا هم خیلی دوست داشتی.
موسیقی، کلمهای بود که چندین بار در پس ذهنش تکرار شد و صدای آرام همان سازی که غریبهی آشنا برایش فرستاده بود، انگار همان لحظه در گوشش پخش میشد. ذهنش به شب قبل سرکی کشید و حرفی که لابهلای پیامهای غریبهی آشنا بود. او هم گفته بود باید تکانی به خودش بدهد و از آن سکون آزاردهنده رها شود.
_ دلم میخواد یه کاری بکنم. میخوام مفید باشم. خودمم خسته شدم از تو خونه نشستن و انتظار کشیدن. میخوام بزنم بیرون عطا...
عطا از جا بلند شد و دستش را سمت او گرفت. بلندش کرد و در حالی که خاک پشت لباسش را با دست میتکاند گفت:
_ یه مغازه دیگه گرفتم تو همون خیابون ولیعصر. چندتا مغازه با بوتیک خودم فاصله داره. میخوام کالکشن زنونه رو راه بندازم. دو هفته دیگه تحویلم میدن بعدشم یکی دو هفته زمان میبره تا دکور آماده بشه. همون موقع بیا کمک که جنسا رو بچینیم، بعدشم خودت بمون بالا سر کار. کی از تو بهتر؟
حین حرف زدن راه میرفت و او را هم دنبال خودش سمت پل میکشاند. الناز اما همهی وجودش پر شده بود از اضطرابی که برای اولین بار در طی دو سال اخیر، شیرین بود. هیجان زده دستش را کشید و وادارش کرد بایستد.
_ جدی میگی عطا؟ بابام چی؟
عطا با لبخند سر تکان داد.
_ داداش با من. خودم باهاش حرف میزنم. زیر گوش خودمی دیگه، حواسم بهت هست.
بیتوجه به شلوغی محیطی که میانش ایستاده بودند، دست دور گردن او انداخت و با خوشحالی گفت:
_ عاشقتم عمو.
عطا با خنده او را از خودش دور کرد و در حالی از پل بالا میرفت غر زد:
_ ده دقیقه نشده گفتی ازم متنفری!
الناز با صدا خندید و عطا این بار با محبت دست دور شانهی او انداخت.
_ داغی هنوز. بریم یه چیزی بخور زودتر ببرمت خونه.
واقعیت این بود که همیشه تا چند روز بعد از دیدن آن کابوس تکراری، ضعف و تب و بیحالی دست از سرش برنمیداشت اما وعدهای که عطا داده و پیشنهاد جذابش او را سرحال آورده بود. هنوز هم کمی تب داشت اما انرژی گرفته بود.
به خانه که رسیدند، الهه روی مبلی مقابل تلوزیون نشسته و درحالی که به ناخنهای بلند و سرخش سوهان میکشید، غرق سریال ترکیهای بود.
عطا او را مقابل خانه پیاده کرده و رفته بود تا به کارهایش برسد. قبل از رفتن سفارش کرده بود غذای ایگو را فراموش نکند. شالش را از دور گردنش باز کشید و شنید که الهه بدون چشم برداشتن از صفحهی تلوزیون، گفت:
_ ناهار که نخوردی، طاهره باقالی پلو درست کرده بود، گرم کن بخور.
سری از روی تاسف تکان داد و راهی آشپزخانه شد. از همانجا صدای حرف زدن مادرش با تلفن را هم میشنید. داشت برای ریشهگیری لایت موهایش وقت رزرو میکرد!
بیاراده از همانجا سر خم کرد و نگاهی به موهای بلوند مادرش انداخت. ریشههایش حتی دو سانتیمتر هم رشد نکرده بودند! نفسش را بیحوصله بیرون داد و قاشقی از بالای سینک برداشت. بدون روشن کردن شعلهی گاز، از داخل همان قابلمه چند قاشقی خورد تا سر و صدای معدهش را ساکت کند. بعد هم مثل تمام وقتهایی که سرگرم بودن مادرش را میدید، راهی خلوت اتاقش شد. قبل از رفتن به اتاق خودش، وارد اتاق عطا شد. حتی حوصلهی این موجود جذاب را هم نداشت. بیحرف غذایش را داد و از اتاق بیرون رفت. تمام سرش پر بود از تصویر آن پل آشنا و وعدهی عطا. عطا گفته بود همیشه با هم به آنجا میرفتند اما الناز شک نداشت که چیز دیگری هم این میان بوده. چیزی که سایهای محو از آن دیده و از همان زمان، سردردش شدیدتر شده بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
تو بندهی نظر کردهی خدایی😁 از این عموها واسه همه کاش خدا یکی کنار میذاشت
۳ روز پیششادان
0باز خوبه یه سری سرنخ داره برای شروع ..💕💕
۳ روز پیششادان
0خب این چه مصلحت و نفعی هست که بیچاره الناز باید اینقد اذیت شه و سردرد بکشه ..
۳ روز پیشمهشاد
0عالی بود عزیزم فقط روند و تندتر کن که به اتفافات تازه تر برسیم
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
ممنونم مهشاد جان💜💜
۲ ماه پیشرویا یزدانپور
0قلم خوب و توصیف به موقع باعث میشه ادم بیشتر و بیشتر دنبال داستان باشه. مادری که به جای توجه به دخترش، به خودش توجه میکنه و باعث انزوای بیشتر دخترش میشه.
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
شاید خودشم یه زخم عمیق داره...💔
۲ ماه پیشFatii
0عه من اول فکر کردم عطا ممکنه نامزد سابقی چیزی بوده باشه که دیگه دوسش نداره اینکه عموشه بهتر شد
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
😎😎😎😎
۲ ماه پیشآلا ۸۹
0حس میکنم شکست عشقی خورده . البته تا اینجا باید ادامه بدم
۲ ماه پیشنگار.م
0چه حس بدی که می دونه دارن ازش موضوع مهمی رو پنهان می کنن و خودشم چیزی یادش نمیاد.
۲ ماه پیشحنا
0حس میکنم هرچی هست مربوط به گذشته النازه. ممکنه مثلا طی یه حادثه حافظه شو از دست داده باشه یا اینکه بچه اون خانواده نیست
۲ ماه پیشسادات.۸۲
0حال و هوای عشق از یاد رفته میاد😭
۲ ماه پیشمهسا.م
0چه فامیلای باکلاسی😂😔عمو های مارو باید با سلام و صلوات ببینی ، دخیل ببندی یه دفعه خدابیامرز نشن..هعی عطا جان برادر زاده نمیخوای؟خودم الی و سرپا میکنم،قول🩷🗿
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
عالی بود 😂😂
۲ ماه پیشآیناز
1پشمام ریخت گفتی عطا عموشه=)) همش فکرم رو شوهری برادری چیزی بود
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
عالی بود😂😂
۲ ماه پیشزهرا خزائی
0عطا حامیه خوبیه براش..واقعا کاش همچین عموی کنار هممون بود
۲ ماه پیشح.منتظری
0اینکه یه بخش از گذشته ش رو ازش پنهون کردن و خودش هم هیچ چی یادش نیست، خیلی حس کنجکاوی ایجاد می کنه 😭 مخصوصاً با حرف های عطا که انگار یه چیزایی می دونه و کامل نمی گه. واقعاً منتظرم ببینم پشت این قضیه چی بوده 👀
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
واقعا حس بدیه اصلا دلم نمیخواد جای الناز باشم 😢
۲ ماه پیشSaya
0به نظرم شیمی بین عطا و الناز هم دوست داشتنیه و هم ترحم برانگیز. دختر بیچاره باید بگرده تا سایه ی زندگیش رو پیدا بکنه. احتمالا به نفعشه که بیشتر روی اون پیام های ناشناس مانور بده.
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0چه خوبه عموی به این باحالی داره.. منم با عمو کوچیکم همکاریم ..خیلی خوبه ..